|
دگر از وحشت مرداب خود دلگیرم
به خدا منتظر فرصت یک تغییرم مثل یک خانه و کاشانه از ریشه خراب رو به ویرانی و کس نکند تعمیرم من اگر برکه صفت ماندم و دریا نشدم چه کنم؟ بسته تقدیرم و بی تقصیرم مگذارید دگر بر سر راهم تله ای من که خود بی تله در دام خودم زنجیرم همه پژمرده و افسرده و ماتم زده ام همه می نالم و چون ناله بی تاثیرم در سرم بار دگر میل به دریا شدن است گرچه چون قطره یک دانه و بی تکثیرم از تماشای زمین وز همه جا خسته شدم همچنان منتظر فرصت یک تغییرم
به طرز عاشقانه ای به من اشاره می کنی
و آسمان عشق را پر از ستاره می کنی تو از تبار آبی و من از قبیله کویر به دست های خالی ام تو خود نظاره می کنی به دادمان نمی رسد کسی در این هوای سرد تو زمهریر فصل را بگو که چاره می کنی مگر که فصل عاشقی به انتها رسیده است؟ قرار داد عشق را چه زود پاره می کنی به حرف دل که می رسی زبان به کام می کشی همیشه حرف خویش را تو نیمه کاره می کنی سری نمی زند کسی به کومه های سردمان اجاق سرد عشق را پر از شراره می کنی بیا که آفتاب عمر من بی تو غروب می کند برای کار خیر هم تو استخاره می کنی؟
من امشب مثل هرشب دیر می میرم
همیشه با کمی تاخیر می میرم نمی شد دل برید از باغ چشمانت شدم بس با غمت درگیر می میرم دو بیتی در دوبیتی اشک خواهم ریخت به نام حضرت تبخیر می میرم پرم از اضطراب و وحشت مرداب و زیر بهمن تقدیر می میرم کسی مشق نگاهم را پر از خط کرد تهی از ذوق و از تصویر می میرم
من باغ زردم که دیدم در این زمستان خالی
فرصت ندارد شکفتن ـ ماندست گلدان خالی بعد از عبور تو دیگر رغبت به ماندن ندارم حالا سکوت است و طرحی از یک خیابان خالی بعد از تو پاییز آمد ـ بی بار و زرد و شکسته کوچیده حتی پرستو از کنج ایوان خالی گل پونه های امید لب تشنه مردند و دیدم بیهوده می مانم اینجا در این بیابان خالی
آدم عاشق وقتی میخواد نفس بکشه احساس می کنه داره یه بار سنگین رو جا به جا میکنه آخه نفسای آدم عاشق اصلا معلوم نیست هر نفسش بسته به اون تویی است که زندگیش رو تصاحب کرده هر نفسش بستگی به نگاه اون داره وای اگه یه روزی این نگاه قطع بشه اون وقته که نفسای عاشق هم برای همیشه بند میاد...
راستی! همه عاشقا وقت بارون چشماشونا می بندن و دعا می کنن که اون برای یک بار هم که شده راست بگه یک دفعه توی نگاهش صداقت و پاکی موج بزنه حتی برای چند لحظه اون هم خریت شیرین عاشقی رو حس کنه شاید یه روز این آرزوی محال براورده بشه ... یه روز تو هم بیا با هم چشمامونو ببندیم و یک مسافت طولانی رو با چشمای بسته راه بریم. اون وقته که میتونی بفهمی آدم عاشق چه طوری میشه...
فال گیر از کف من وسعت یک جاده کشید
خیره بر جاده شد و صحنه رخ داده کشید بعد لبخند زد و گفت مرا می بخشی... بین دست تو و من فاصله افتاده کشید وقفه ای کرد به تردید و قلم را برداشت عکس زیبای تو را حسرت این جاده کشید من که سر بسته تو را توی دلم جا دادم یکه خوردم که عجب راز مرا ساده کشید و پشیمان که چرا دست به دستش دادم این کف خط خطی ام طرح تو را داده کشید مضطرب بودم و گفتم تو بگو بعدم را نیش خندی زد و از قلم افتاده کشید...
دیشب خیالم را چرا راحت نکردی؟
گفتم به عشق و عاشقی عادت نکردی تا خواستم حرف مهمی را بگویم حرف خودت را گفتی و طاقت نکردی هی من برایت می خواندم ولی تو بر چشمهای مستحق رحمت نکردی یکی اینجا بر غرورش پا نهاده اما تو حتی ذره ای غیرت نکردی در خواب بر اموات تو رحمت فرستم چون در خیالم لحظه ای غیبت نکردی
مثل لحظه ای اما از همیشه سرشاری
بی تو زندگی یعنی خاطرات تکراری بی تو خواب خوش دیدن مثل وحشت کابوس بعد تو غزل گفتن ـ خستگی ـ خود آزاری آمدم که عمرم را با تو سر کنم اما رفته ای که ماندن را بی بهانه بگذاری از دلت چه طور آمد بعد از آن که می رفتی سرنوشت چشمم را دست گریه بگذاری گرچه رفته ای اما با خیال سرسبزت در کویر احساسم عطر پونه می کاری...
من می توانستم برایت همسفر باشم
یا دست کم می شد برایت بال و پر باشم ای کاش می شد تا ابد تا آخر عمر در چشم تو یک شاعر پر شور و شر باشم می خواستم وقتی که غم داری و دلتنگی با خواندن شعری برایت خوش خبر باشم اما تو ترساندی مرا راه مرا بستی نگذاشتی از اینکه هستم بیشتر باشم این آخرین فرصت برای ماست باور کن زیبای من ! بگذار تا مرد خطر باشم
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه میخواهم تو خود از هر کسی بهتر ز احساس من آگاهی نیازی نیست تا از من پنهان کنی نگاهت را گواهی میدهد قلبم مرا دیگر نمیخواهی غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی دلم خوش بود که گه گاهی برایت شعر می خواندم تو هم سر میزدی آن روزها بر کوچه مان گاهی برو هرجا که میخواهی برو آسوده باش اما مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی از اینجا میروم ـ تنها ـ مرا دیگر نخواهی دید نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
سلام من از طرف یلدای عزیز به یه بازی دعوت شدم از دوستای خوبم امیر (من) ـ مریم ـ سعید ـ آرش ـ امین ـ مجید و مهدی میخوام که این بازی رو ادامه بدن
اما بازی: اتفاقات مهمی که تو زندگیم افتاده و باید بش اشاره بشه : یه بار رفتم تو کما ۲۴ ساعت تو کما بودم ـ سال اول دبیرستان عاشق شدم و اولین و آخرین بار بود که تو ۲۳ سال زندگیم عاشق شدم و پشت دستما داغ کردم که دیگه عاشق نشم هنوزم اثراتشا دارید تو شعرام میبینید و دیگه یه زندگی عادی مثل همه دارم اتفاقاتی که نباید اشاره بشه: من چیز مخفی ندارم که نخوام اشاره کنم بشون خلاصه ای از اخلاق مثبت: نمی تونم دروغ بگم مخصوصا رو در روی یکی مهاله بتونم دروغ بگم ـ خیلی شیطونم البته دیگران میگن خودم اینجور فکر نمی کنم البته یه خصوصیت بد هم دارم همه میگن لوسم دوست دارم شبیه کدوم بازیگر بشم؟ هیچ کدوم چون خدا از زیبایی اینقدر بم داده که اگه بازیگر بودم همه دوست داشتن شکل من بشن مغرورم نه؟
کفنت را دوباره می پیچی ـ کمرت را دوباره می بندی
درد را بی بهانه می گریی عشق را بی بهانه می خندی می رسی باز هم به پایانی که برای خودت رقم زده ای رسم بازی همیشه بردن نیست باختی بی خیال ترفندی قصه اینگونه می شود آغاز عشق اینگونه شکل می گیرد یا برای همیشه تنهایی یا به افسانه ها بپیوندی دست من را بگیر و باور کن تا رسیدن بهار می مانم هیچ راهی نمانده با من باش ماه پیشانی سمرقندی حرفهایت هنوز در گوشم دستهایت هنوز در دستم یا به من خیره می شوی ناگاه یا به من خیره خیره می خندی با قدم های خسته و سنگین به کجا می رویم بی مقصد هیچ ـ چشمهایت دروغ می بافند ـ دام را باز هم تو افکندی باز سر ریز می شوم از غم ـ باز درگیر اشتباه تو ام گفته بودم همیشه پابندم گفته بودی همیشه پابندی دوستت دارم اگرچه هنوز به دو دست تو اعتمادی نیست صبر کردم ولی نشد گل من ـ نشد از آن من شوی چندی
تمام جاده ها را به پیچش موهایت انتظار می کشم
و سربالایی های ذهنت را با تلنگری از نگاه پل میزنم و بغضهای گره خورده چشمت را با اشکهای حسرت زندگی می کنم خیابانهای قلبم را خط کشی که بکنم آخرین کوچه پلاک ۵ سهم تو از همه آنچه خواستی اینک آواری از درد و سکوت را کنار میزنم و تو ای پاک ترین احساسم گوش کن: تنها قطره ای از نگاهت برای کویر چشمانم کافی است ای که بغضهایت را هی قورت می دهی به امید لحظه ای زیبا پروانه را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.....
چقدر آرزوی دور و دراز
مگر نمی دانی که رشته های بلند بیشتر گره می خورند...
در این روزها آنقدر از احساس لبریزم
که حتی گاه گاهی در لباسم شعر میریزم تو وقتی میرسی بر کرت کرتم لرزه می افتد شبیه خاک نیشابور جد در جد غزل خیزم نگاهم داشت از پرچین رویت میوه می زدید نخواه از این گناه محتسب هرگز بپرهیزم عروسک وار دست دختران کدخدا هستی و اما من عروسک زاده ای در دست جالیزم بهار اندام من این شهر را اردیبهشتی کن که من بر عکس شاعرها به شدت ضد پاییزم
همراه من
در نیمه های راه فرو ریخت در کوچه های خاطره گم شد در جاده های فاصله جا ماند همراه من همراه من نماند همراه من همراه من نبود حالا هر روز با شماره همراهت که در دسترس نیست.... حق با تو بود کوچه به بن بست می رسید.......
گفتی که میشناسی و نشناختی مرا
یک روز در قمار غزل باختی مرا من کاخ آرزوی تو بودم که سالها با دست های عاشق خود ساختی مرا دنبال اسب وحشی چشم تو روز و شب می آمدم و از نفس انداختی مرا من قطعه شعر چشم تو بودم که با قلم در انزوای تلخ زمین ساختی مرا اما خراب کرد دلت خانه ای که ساخت گفتم که آه کاش نمی ساختی مرا هرچند می شناسمت اما غریبه ای گفتی که می شناسی و نشناختی مرا
با هزار بهانه میروی
و من تنها با یک بهانه که رفتن توست ...
هرچند خسته میروی اما سفر به خیر
ای آبروی آبی دریا سفر به خیر بدرود ای صداقت سرچشمه های ده عریانتر از نجابت گلها سفر به خیر گفتی چه زود میگذرد روزهای خوب چیزی نگفته بودم و تنها سفر به خیر دیروز ما چه خوب چه بد طی شد و گذشت ای روشن از تو باور فردا سفر به خیر حتی مجال گریه ندادی به چشم من اشکی نشد ترانه که حتی سفر به خیر چه سبز می روی و چه غمگین نشسته ام ای شعر عاشقانه دنیا... سفر به خیر
امشب اسیر ساحل دردم بدون تو
یک بی پناه بادیه گردم بدون تو یک دشت اشک و ناله و تنهایی و نیاز با این زمانه کرم نبردم بدون تو مرغ اسیر در قفس تنگ ناله ها یک تک درخت تشنه و زردم بدون تو در روح خسته ام گل امید مرده است یک جسم زخم خورده و سردم بدون تو با درد بی وفایی تو خو گرفته ام امشب اسیر ساحل دردم بدون تو...
گاه گاهی که به تکرار تو دل می بندم
در دل خسته به رفتار خودم می خندم شاهد مرگ خودم هستم و با این همه تو در خیالت که از این حادثه ها خرسندم آب شد تک تک اعضای درونم اما بی سبب دل به خوشی های سفر می بندم قابل عرض خبرها همه تکراری که دل به تو داده ام ای نازگل دلبندم تو در اندیشه گلهای بهاری اما من به تکرار بد حادثه ها می خندم
غروب خیس و باران خورده ام بوی تو را دارد
هوای خانه افسرده ام بوی تو را دارد فضای سینه ام آلوده بغضی شد و شگفت گل نشکفته و پژمرده ام بوی تو را دارد میان کوچه ها نام تو را فریاد می کردم گلوی زخم خنجر خورده ام بوی تو را دارد چه میشد در میان سینه ام یک لحظه میدیدی دل تب کرده و آزرده ام بوی تو را دارد در و دیوار بر من تسلیت گفتند و فهمیدی هوای خانه افسرده ام بوی تو را دارد
مانده ام در شب این جاده کمک میخواهم
کوله از شانه ام افتاده کمک میخواهم روزگاریست که آن سوی دعایم خالیست محض روی گل سجاده کمک میخواهم مانده ام با خود و این عشق زمینی که خدا به من سر به هوا داده کمک میخواهم رد پاهای مرا از دهن خاک بگیر یک نفس مانده به فریاد کمک میخواهم عاشقی معترفم جرم بزرگیست ولی اتفاقیست که افتاده کمک میخواهم
(( با تو که هستم
پاهایم رفتن را فراموش می کنند )) . . . هنوز جای پای تو در ذهنم مانده است ...
هستیم و بی سبب به عدم فکر می کنیم
از شادی زیاد به غم فکر می کنیم جم را به کف گرفتن آن جام جم نکرد جامی گرفته ایم و به جم فکر می کنیم گم کرده ایم خانه خود را و هر کجا می ایستیم و یک دو قدم فکر می کنیم دو خاطره دو عکس دو دل تنگ آه آه بی هم نشسته ایم و به هم فکر می کنیم با این قلم شکستگی از شاعری مگوی هستیم و بی سبب به عدم فکر می کنیم
من در کویر چشمان تو می خشکم
اگر برای غصه هایم اشک نریزی ...
آدم تا کی میتونه یه نفر رو دوست داشته باشه
وقتی که نمیتونه درکت کنه یا شایدم تو نمیتونی درکش کنی وقتی که نمیفهمه چی میخوای یا شایدم نمیفهمی اون ازت چی میخواد وقتی اذیتت میکنه یا شایدم تو اذیتش میکنی وقتی با کاراش عذابت میده و شاید تو هم داری عذابش میدی وقتی که مثل تو فکر نمیکنه ـ مثل تو نگاه نمیکنه ـ مثل تو حرف نمیزنه ـ مثل تو رفتار نمیکنه چرا تمومش نمیکنی؟ منتظر چی هستی؟ با همه این حرفا دوستش داری. میبینی؟ با خودتم نمیتونی کنار بیای...
نوشته ام سر کاغذ فقط سیاه میکنم
اگر غزل برای تو باشد تو را تباه می کنم تو با ردیف گل یاس همنشین هستی من از سیاهی و دودم تو را سیاه می کنم پیچ و تاب تو و من هزار دره و کوه خیال چشمهای تو ام می برد گناه می کنم همیشه در به در و خسته و نمی دانم چه قسمتی است که بی تو همیشه آه می کنم بمیرم از تو بد نگویم ((تو)) ((بد )) خدا نکند خدا کند سر این جمله اشتباه کنم مرا میان خیالت کمی تحمل کن فقط اجازه بده تا تو را نگاه کنم
از حوصله پنجره ها سر رفتی
بی وزن تر از غرور یک پر رفتی هر وقت کلاس شعر بر پا شده بود از گوشه دفتر غزل در رفتی
گفتم این عطر صدای کیست در پیراهنم
ظاهرا یک عشق نا مرئیست در پیراهنم از تو می پرسم بگو مهتاب امشب من کیم این عبور کهکشانی چیست در پیراهنم شاپرکها را به باغ شاعران دعوت کنید جز من و یک شاخه مریم نیست در پیراهنم
مرا به آفتاب چشمان خویش
مهمان کن که در سایه این ناودان طولانی زیر سگرمه های نگاه گم شده است ترک می بندم و در بند بند تکه هایم چیزی از بودن را نمی بینی ای که اگر بروی غروب می آید...
سیاهی
در برابر چشمانم و زندانی در گرداگردم شبها دیوار سلول تنم میلرزد و روز از فرط آفتاب می سوزد کیست که می گوید عشق آزادی است....
قطره قطره
می چکم بر تن کاغذ روایت می کنند اشکهایم مرا پس شعر می شوم و کاغذ پر می شود از بی کسی آن وقت تو دور می اندازی مرا به جای کاغذ باطله
آغاز عشق. ساحل وقایع دروغ بود
عشقت دروغ. کل حقایق دروغ بود دست توست. عاشق تو هر آن کجا دست ظریف و خط شقایق دروغ بود افسانه بود مهر تو وقتی به دل نشست آن لحظه ها تمام دقایق دروغ بود حالا عبور میکنم از هرچه بود و هست از هرچه چشمهای مرا بر دل تو بست قلبت ولی برای دلم تنگ می شود صدها دریغ قلب من از سنگ می شود شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم همراه روزهای قدیمی مرا ببخش دیگر گذشت. خوب و صمیمی مرا ببخش بعد از تو باز خاطره تکرار می شود مثل طناب بر تن من دار می شود یادش به خیر عشق تو تنها امید بود دیگر گذشت. عشق تو انکار می شود مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه غیر از تو نیز بر همه اجبار میشود چشمان مست خواب کسی را به هم نزد وقتی که رفت چشم تو بیدار می شود
یه روز یه دل بد با یه دل خوب آشنا میشه عصرها با هم قدم میزدن و تفریح میکردن یه روز دل خوب به دل بد گفت: چقدر تفریح باید یه کم به خودمون برسیم باید به فکر دوست داشتن باشیم.
دل بد گفت: پس من تو رو دوست دارم تو هم منو دوست داشته باش. دل خوب میگه: پیشنهاد خوبیه. دل بد میگه: پس اگه میخوای من تو رو دوست داشته باشم باید خواسته های منو بخوای. دل خوب گفت: چون دوستت دارم همه شرایط تو رو قبول می کنم. دل بد میگه: من زیاد می خورم. زیاد می خوابم. روح آدما برام مهم نیست و بیشتر مواقع دوست دارم تنها باشم و فکر کسی آزارم نده... و بعد از اون یه شب که دل بد خواب بود دل خوب اونو ترک کرد وقتی دل بد فهمید دل خوب اونو ترک کرده تو دفتر خاطراتش از دل خوب به عنوان آخرین عشقش نام برد و نوشت: دل خوب شرط منو پذیرفت و منو فهمید
خداحافظ ای بخت برگشته ام
خداحافظ ای ماه سرگشته ام خداحافظ ای صید گردون من تمام رگ و ریشه و خون من تو را گویم ای خوب بالا نشین غزال گریزان رویا نشین دریغا شکستی غرور مرا به آتش فکندی سرور مرا زدی نقش حیرت به رخسار من و پژمرده کردی تو گلزار من تو در خاک کردی تمام دلم گرفتار آه کدامین گلم؟ خداحافظ ای عشق رویایی ام بهار قشنگ اهورایی ام مبادا بیایی به تیمار من و در را بکوبی به دیدار من دوباره بیایی به تقدیر خود و خونم بریزی به شمشیر خود دلم را بگیری مشوش کنی درونم قدمگاه آتش کنی خداحافظ ای عشق مهتابی ام...
وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در در نزنم قول دادم به غزلهای خودم زل به چشمان تو دیگر نزنم مطمئن باش ـ خیالت راحت گله ای از تو به دفتر نزنم این چه رسمی است که باید یک عمر حرف خود را به تو آخر نزنم برو ای عشق برو تا اینکه روی دستان تو پرپر نزنم
روز اول:
دیدار زیر آفتاب داغ با سرود لبخند بر لبانمان روز دوم: دیدار در سایه با سایه غم در چشمانمان روز سوم: دیدار بی دیدار من و فنجانی چای کهنه دم
... همین جا بود که آتشی سوزنده
از چشمی مست برآمد و بر جانم نشست همین جا بود که نیرویی به خود دادم و همین جا بود که دانستم می توانم سخن بگویم درد دل بیمار خود را تشریح نمودم و از لبهای سرخش دارو طلبیدم همین جا بود که آتشی سوزنده.... همین جا بود که شایان نگاه پر ترحم او شدم دست مرا فشرد و نمی دانم چه حسی مرا لرزاند همین جا بود که از او هم لطف و هم عقاب ظاهر شد و من هم شاد و هم گریان شدم همین جا بود که با من پیمان بست همین جا بود که پیمان شکست...
باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم
اشک میریزم دو چشمم را فدایت می کنم در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام هرچه میخواهی بگو من هم دعایت می کنم خسته ای ـ طاقت نداری ـ میروی آخر سفر طاقت اشکت ندارم پس رهایت می کنم رفته ای من مانده ام در انتهای عشق تو رفته ام قربان عکست ـ جان به پایت میکنم
من میروم تا صبح حتی اگر بی تو
صدها سفر رفتم این یک سفر بی تو چشمان مشکی را بگشا ببین چشمم در بغض حسرت ها شد خیس و تر بی تو روزی که شب گشته گردد سحر فردا چشمان تاریکم شد بی سحر بی تو بعد از دو بودن ها ـ گشتم یک تنها فردا سحر هستم من یک نفر بی تو با تو هلاهل هم خوش طعم و شیرین بود حالا ببین تلخ است قند و شکر بی تو هر شب به عشق تو من گریه می کردم حالا که شب رفته خنده مگر ! بی تو؟ فردا که بیداری گریه نکن عشقم چون که ندارم من حتی اثر بی تو
چندی است آری از نگاهت میگریزم
از آن نگاه مثل ماهت میگریزم گفتی که چشمان تو تنها مال من نیست از چشمهای پر گناهت میگریزم ای کاش از اول نمی رفتم به راهت زیرا که در آغاز راهت میگریزم هرگز پناه من نشد این دستهایت از دستهای بی پناهت میگریزم دیگر سراغ من نگیر از آرزویت از آرزوهای تباهت میگریزم فرقی به حال تو نخواهد داشت آیا؟ اینبار هم از اشتباهت میگریزم غمگین مباش این غصه دیگر شد قدیمی حالا که از تقدیر آهت میگریزم
با دلی لبریز از شوق صدایت میکنم
هر شب از این گوشه دنیا دعایت می کنم تو دعا کردی که از من دور باشی من ولی شکوه بی مهریت را با خدایت می کنم بی حضورت روزهایم می رود من باز هم لحظه هایم را فدای چشمهایت می کنم باز احساس مرا بازیچه کردی نازنین من ولی احساس خود را هم فدایت می کنم آرزو کردی رها گردد دلم از عشق تو با تمام آرزوهایم رهایت می کنم
تمام حرف من این است: ما به هم برسیم
در آسمان صداقت رها به هم برسیم ولی گمان من این است ما نمیدانیم که عاقبت نگذارد خدا به هم برسیم من که عشق و امیدم تو بودی و حرم به زور گریه و دست دعا به هم برسیم صدای تیشه و فرهاد و بیستون کهنه است بیا ـ بیا من و تو بی صدا به هم برسیم اگر به هم برسیم عشق رنگ می بازد به مثل لیلی و مجنون چرا به هم برسیم در این زمانه که قحطی گرفته وادی عشق تو ای صمیمی زیبا بیا به هم برسیم
اگر " دل بستن ممنوع "
شرط عاشقی است عاشقی بی معنی است تو فقط آمده بودی تا رفتن را نشان من دهی ایمان دارم ....
و عمر عاشقی ام با همین بهانه ها سر شد
که عشق باور من دیرتر میسر شد منی گریخت که با من کمی صداقت داشت میان بود و نبودن گریز داور شد چقدر دیر دویدم ـ چقدر زود رسید و گام اول من باز گام آخر شد تمام سال پر از انتظار می بارید خزان می گذشت و اما بهار کافر شد نوشته هام همه مرگ یک غزل بودند دلی شکست و این چند بیت از بر شد تمام عمر سراغ گلی ـ گلی بودم که نارسیده به دستم شکفت و پرپر شد...
چقدر خسته ام امشب ـ چقدر بارانی
چقدر خسته از این سوز و ساز پنهانی اسیر بسته به زنجیر سخت خاطره ها بگو که مثل من امشب تو هم پریشانی بگو که عشق برای تو هم شده امشب دوباره مشکل مشکل در اوج آسانی بگو که مثل من امشب تو هم دلت تنگ است تو هم برای دلت باز شعر میخوانی؟ دوباره در دل من مثل اکثر شبها نشسته حس غریبی همان که میدانی همان که بغض نهادند نام او را ـ آه همان نتیجه احساس های طوفانی خلاصه میکنم این شعر کاش بودی تو در این شبی که برایم شبی ست طولانی
خسته ام ـ درمانده ام ـ درمان من دستان توست
آخرین داروی دردم عشق بی پایان توست یاریم کن ای امید ساده دستان من بهترین انگیزه ام در زندگی چشمان توست سادگی را با تو قسمت می کند این نا امید باورش کن ای که سرگردان بر هجران توست او برای گم شدن از خود برایت گریه کرد ای که بی رحمی بدان او تا ابد حیران توست خواهش دستان پر مهرم فقط یک شاخه بود بوته خشکیده عشقی که سرگردان توست عمر من پایان میابد ـ دلی پر خون بجاست نوش دارو از تو و درد من و درمان توست یک سخن میگویم و این شعر پایان میدهم چشمهایم تا ابد روشن ولی گریان توست
آمدی در صبحی از پاییز
آمدی و طراوت آوردی چشمانت آب بود و آیینه زمانی که سیب سرخ جوانه میزد اما تو نماندی و باور من سوگوار شد من تو را باران پنداشتم اما تو پا از مرداب آن سوتر نگذاشتی... |
درباره من
سالهای بلند من بی تو آرشيوآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 لينک ها
نرگسی
|