|
آتش وزید و بوی جهنم به من رسید گندم نخورده غربت آدم به من رسید ای ابرهای یائسه بارانتان کجاست؟ کفر علف درآمد و کم کم به من رسید پا می کشد به روی زمین کودک دلم یک جرعه آه و حسرت زهره ام به من رسید از کوچه های مدرسه و خاطرات عشق ویرانه ای پر شده از غم به من رسید دیشب تمام فاصله ها را قدم زدم سهم شما بهشت و جهنم به من رسید
شاعری یک غزل بهانه کشید روز را مثل شب ـ شبانه کشید یاد دوران کودکی افتاد هی زمین و درخت و خانه کشید حس دلتنگی عجیبی داشت آه سردی از این زمانه کشید سالها فریب خود را داد خار را شکل یک جوانه کشید بارها روی تخت خسته شب درد و فریاد مخفیانه کشید دید دیگر نمی شود اما تاب این اشک را به شانه کشید مثل آتش به زیر خاکستر با کمی باد هی زبانه کشید آخرش سوخت تا برنده شود سوخت تا از خودش نشانه کشید
نه ! می شود یک آسمان روی زمین حتی؟ اصلا غلو هم نیست هستی بیش از این حتی تحلیل وصف ات را چگونه پر کنم امسال وقتی که پر می شد در آن هفتاد سین حتی گاهی چنان قد می کشی در پیش چشمانم پیش تو کوچک می شود دیوار چین حتی حتی بگویم کشف چشمت آنقدر سخت است مشکل تر از رفتن به صد میدان مین حتی آخر خدا هم بین آدم های تکراری هنگام خلق تو به خود گفت آفرین حتی
روی تو را چون باغ و گلشن آفریدند تقدیر من را با تو روشن آفریدند بیهوده دل را در پی خود می کشانم آن را برای در تو بستن آفریدند این زخم دوری جزئی از من بوده و هست یا از ازل آن را بر این تن آفریدند اما نگاهی ـ غمزه ای از تو ندیدم قلب تو را از سنگ و آهن آفریدند دستان تو تن پوش دست سرد من بود آری تو را آرام و مامن آفریدند من با ترانه ـ با غزل پیوند خوردم من را برای شعر گفتن آفریدند پس تا تو باشی روح من در واژه هایم کی شعر من را بهر مردن آفریدند؟ بیهوده می کوشم کسی باشم به جز این من را فقط ـ آری فقط من آفریدند
شبی که چشم تو را رنگ و آب داد خدا مرا میان دو مصرع ـ عذاب داد خدا چگونه می شود از چشم های تو نسرود چگونه بر شب چشم تو خواب داد خدا چه اشتباه قشنگی ست عاشق تو شدن که با تو پرسش من را جواب داد خدا در انتظار تو پلکی درنگ پیرم کرد به لحظه لحظه عمرم شتاب داد خدا به شاخه های درخت دلم طنابی بست مرا سوار غزل کرد و تاب داد خدا و مست سوی لبش برد و سر کشید تو را شبی که چشم تو را رنگ و آب داد خدا
تو را سر خورده می بینم ـ پر از تردید و دلگیری نمی بینم به جز افسردگی های تو تصویری سکوتی در تو می بینم که می رنجاندم بسیار و دیگر خنده هایت هم نمی بخشند تاثیری گذشت از موی من اما به دستانم مجالی ده نیفتاده است تا بر صورت من سایه پیری مرا دیوانه می خوانی ـ چه اسم بی مسمایی چه عیبی داشت اسم اولم (( مجنون زنجیری )) تب تند مرا توجیه کرده ماه شهریور تو باید گرم تر باشی چرا که زاده تیری نشانت می دهم دنیای سبزم را اگر روزی بدانم شعرهایم را به استهزا نمی گیری ...
سکوت کرده ام امشب به یاد چشمانت و از نگاه دقایق دوباره دلتنگم در این هوای غریبه ـ در این دقایق سرد اسیر هق هق تلخی بدون آهنگم در این شبی که نفس های بی ترانه من غبار بغض سیاهی به سینه می گیرد نگاه خسته من با ترانه ای غمگین برای غربت چشمت دوباره می میرم تو را به جان شقایق ـ تو را به جان نسیم مرا از این شب مبهم بیا رهایی ده مرا به غربت چشمت ـ مرا به جنس دلت مرا به عشق شقایق تو آشنایی ده درون سینه ام امشب هوا چه بارانیست تو را به حرمت باران بیا به دیدارم که من همیشه به یادت به زیر بارانها برای دیدن رویت ترانه ها دارم
شب ـ شب است و باز ماه من تویی در شبی چنین پناه من تویی غایب از درنگ ها و رنگ ها شاهد دل سیاه من تویی ما به آیینه که شک نکرده ایم چشم تو منم ـ نگاه من تویی ای دریغ روزهای آمدن چشمهای رو به راه من تویی نام تو کجاست ؟ تا ببخشمش مدعای من ! گواه من تویی یاد تو ز یادها نرفتنی ست ای همیشه تکیه گاه من تویی فارغ از تو لحظه ای ندیده ام گرچه غافل از نگاه من تویی خواهش قدیمی دلت منم آرزوی اشتباه من تویی
من خیالاتی شدم یا اینکه اینجایی هنوز واقعی هستی و یا هم جنس رویایی هنوز باز می ترسم مبادا سایه هایت گم شود گرچه در چشمان من هر روز پیدایی هنوز در خیال عاشقم مانند دریایی هنوز چشمهایت را نگیر از من کمی بگذار تا اینکه از چشمت بفهمم بهترین هایی هنوز بیت آخر تا رسیدم سایه ات کم رنگ شد وهم شیرینم نرو اینجا تو از مایی هنوز
شبانه های مرا ـ ماه ـ جز تو یاری نیست بگیر دست مرا ـ عشق ـ رهسپاری نیست هزار سال ندیدند دردهای مرا و دردهای دلم را دگر شماری نیست کنون که بین من و آن نگار شیرین کام به جای حرفهای سبز جز شعاری نیست نگاهدار امیدم جز (( او )) چه کس باشد و نیز قلب مرا غیر از او نگاری نیست نگو که شعر مرا سارها نمی خوانند که در خزان دلم عشق هم بهاری نیست
هزار بار گفته ام نهال مهربانی ام بیا که با حضور خود به عرش می رسانی ام غزال دشت زندگی ـ بهار نو رسیده ام چه می شود بهار من ـ بهار خود بخوانی ام؟ هجوم سبز خاطره دلیل با تو بودن است از این گواه بیشتر چه چیز می ستانی ام به هر ستاره می رسم خیال می کنم تویی تمام می شود مگر خیال کهکشانی ام؟ خدا کند که باز هم شمیم بوی تو شود روان میان خانه ام ـ بهار زندگانی ام
دیدمت باز دلم غرق تماشای تو شد پرده شرم کناری زد و رسوای تو شد باز دیدار تو آتش زد و خاکستر شد دل دیوانه من واله و شیدای تو شد عطر یاد تو فضای سحرم را پر کرد کوچه صبح پر از عطر مسیحای تو شد سردی چشم تو آتش به وجودم زده است شعله ور قلب من از نرگس شهلای تو شد چشم خورشید خجل از رخ مه پاره توست سرو شرمنده آن قامت رعنای تو شد آسمان دل تاریک مرا مهر تویی روشنی بخش شبم روح دل آرای تو شد دل به امواج نگاه تو سپردم عمری زورق عمر روان در دل دریای تو شد نقش لبخند تو را خوب به خاطر دارم سینه لبریز شکر خنده زیبای تو شد
امشب نگاه سرد تو را دار می زنم باعث تویی که دست به این کار می زنم دیدم حصار تازه کشیدی ـ مبارک است من نقشه ی سیاه تو را جار می زنم مجنون شدم ملاحظه داری ـ ولی نگو نام تو را واژگونه به دیوار می زنم از عقده های چشم تو زخمی شدم ولی من گرگ زخمی ام که به تکرار می زنم وقتی که از حضور تو پاشیده دفترم من دور واژه های تو پرگار می زنم گویا دوباره نقشه کشیدی سیاه من اینبار سایه های تو را دار می زنم
یک پنجره تماشا در چشم می گذارم از آفتاب و شبنم عمریست شرمسارم ای سبز سرو قامت ـ یک باغچه شقایق باید که در حیات چشمان تو بکارم امروز تا همیشه پیچانده بوی شیون در حلق سبز غنچه ـ دستی که می فشارم من وهم روز پیرم ـ نشکن تو همتم را بعد از تو چشمهای خیس که را ببارم بر شانه که افتد سنگینی سر من در اوج بی کسی ها ـ وقتی تو را ندارم
دو چشم تو آبی ترین فصل غزل خیز بر دوش باغ شعر من شولای پائیز من خیالم از استعاره از تغزل با یک غزل طوفان طبعم را برانگیز تا واژه ها روح مسیحایی بگیرند با از صلیب شعر روحم را بیاویز ققنوسم و از بالهایم شعله شعر می بارد و با مرگ و خاکستر ای تشنه یک شعر شیرین ـ زخمی درد از طعم شور چشمهای من بپرهیز من در تو و چشم تو در آیینه جا ماند من خالی ام از خود و تو از خویش لبریز دستی به پشتم می زند آرام : ـ شاعر از روی نعش شعرهای خویش برخیز
نخستین بار فهمیدم که غم جا مانده در چشمت هوای سینه ابری هویدا مانده در چشمت ز تو گلواژه شعرم هوای تازه می خواهد صفای دفتر شعرم چه زیبا مانده در چشمت به لب داری گل لبخند و پنهان می کنی غم را غم نیرنگ و نامردی و اما مانده در چشمت پریشان طره مویت پریشان می کند یادم هزاران خاطره داری که از ما مانده در چشمت هوای برکه چشمت صفای صبح بارانی حریر سفره احسان ببین تا مانده در چشمت ز گلزار محبت گل چیدن صفا دارد صفای شبنم باران ز گلها مانده در چشمت
گفتی: کمی ترانه و گفتم: به روی چشم گفتی که: عاشقانه و گفتم: به روی چشم گفتی: بگیر دست دلم را حرام شد ای تکیه گاه و شانه و گفتم: به روی چشم وقتی زخم بر تن جنگل نشسته است بنویس از جوانه و گفتم : به روی چشم دیگر سقوط عاطفه و عشق حتمی است حرفی از این زمانه و گفتم: به روی چشم گفتی: ببین وحشی طوفان چه می کند با سرنوشت خانه و گفتم : به روی چشم دیگر جنون به کار دل ما نمی خورد بگذار این نشانه و گفتم: به روی چشم گفت او: کمی ترانه برایم می آوری؟ اما نه عاشقانه و گفتم: به روی چشم
کوچه پیچید ـ کوچه تنها شد عشق آمد و مشتمان وا شد خودمانیم از کدام طرف ؟ از کجا سر کشید پیدا شد ؟ بنویسید پشت پا خوردیم بنویسید پشتمان تا شد آنقدر دست روی دست گذاشت تا بساط گناه بر پا شد شب و شعر و شراب و شوریدن شب و یک عمر مستی از ما شد خون دل خوردن و نرنجیدن هی قسم هی قسم قسم تا شد شد و با من دوباره لج کردی رفتی و باز کوچه تنها شد...
جاری شدن چو چشمه دریا ندیدنم در ازدحام صد شب فردا ندیدنم چون یاکریم عاشق در کنج یک قفس هی بال و پر گشودن و بالا پریدنم دل در هوای دیدار در کوچه باغ عشق چون بادهای کولی صحرا دویدنم در استوای شرجی در هرم داغ عشق بر جان ز شعله دل شولا کشیدنم سقراط وش نشستن در کام تشنگی و آن شوکران به ساغر مینا چشیدنم در کوچه باغ آواز هر فصل سبز عشق از زاغ و بوم و کرکس غوغا شنیدنم بی دل شدن بریدن دل را ز هست و نیست مجنون شدن لقای لیلا خریدنم این بود سرگذشتم در عشقت ای عزیز از هفت خان گذشتن ـ اینجا رسیدنم
شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد پیش از تو شعرم را کسی باور نمی کرد این جا کسی غیر از تو با من مهربان نیست از عاشقی سهمی نبردم جز غم و درد این شهر بی چشمان تو رنگی ندارد پاشیده اند از غم به روی چهره ها گرد از ریشه می خشکند بی تو شعرهایم در انتهای این فصول ساکت و سرد سهم کبوتر های عاشق را ندادند از آسمان از عشق غیر از ماتم و درد در حسرت چشمان تو می میرم آخر یک لحظه با من مهربان تر باش برگرد با دست های خالی اش تا کی بماند در غربت این کوچه ـ تنها ـ مرد شبگرد بگذار تا یکبار دیگر گفته باشم شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد
بار اول : دوستت دارم بار دوم : عاشقت هستم بار سوم : می میرم اگه نباشی بار چهارم : گاهی دلگیرم می کنی بار پنجم : هی ... تو که رفته ای! از چشمم می افتی بار ششم : هر کس به سویی می رود بار هفتم : باشی یا نباشی فرقی نمی کند من باز هم عاشق می شوم
حس می کنم که از همه دلگیری مثل همیشه گرم نمی گیری بی اعتنا به آنچه که می گویم حتی مرا ندید می گیری در شهر چشمهای تو می بینم از یک غریبه تصاویری او رهن کرده جای قشنگی را با حرفهای شوم نفس گیری جایی که رد پای مرا دارد یک بومی اسیر به تعبیری باید به شهردار گزارش داد از وضع یک غریبه زنجیری همشهری عزیز حواست نیست قانون عشق کرده چه تفسیری این جمله ها پیام بدی دارد وقتی عجیر کرده تقدیری
دلم گرفته از این انتظار طولانی ز شعله های نهان ـ گریه های پنهانی نیامدی که بمانی چو آب و آیینه دلم گرفته از این لاله های سیمانی چو موج در دل دریا به خویش می پیچم از این هوای پر از های و هوی طوفانی خیال من ز تو هرگز نمی رود بیرون به دور از تو روم رو به سوی ویرانی دمی ز پنجره چشمی به کوچه افکن تا به زیر سایه مژگان خود مرا بپوشانی طلوع سبز تو را عاشقانه می جویم تو کهربای منی ـ آفتاب تابانی بیا ـ ببین که چگونه نشسته ام تنها چرا برای دلم یک غزل نمی خوانی؟ هنوز یاد تو را دل بهانه می گیرد چه می شود که ز من ابر غم بتارانی نگاه من به دنبال توست باور کن زبان راز نگه را مگر نمی دانی؟
به صد اشاره نوشتم چه کرده ای همزاد چه در نگاه تو دیدم که کار دستم داد تقاص عاشقی ام را به انزوا دادم من از عشیره دردم نمی زنم فریاد از آن دقیقه که خیالت به کوچه ام پر زد ببین چه زلزله ای در من اتفاق افتاد چه کرده ای به یقینم نگفته می میرم کنایه ای ننوشتم فدای چشم تو باد اگرچه حوصله ام رفت درد دل باقیست حضور معجزه ات عشق را نشانم داد
بعد از تو مرگ هم آغوش تن و جان من است رنگ زیبای دو چشمان تو ایمان من است از زمین تا به فلک نام تو را می پرسم ذکر نام تو طبیب تن بی جان من است همه شب تا به سحر از می مویت مستم ارچه می مست ز افکار پریشان من است من درین عشق به جز آه نجستم غیری گرچه این آه تمام سر و سامان منست تا به کی از گل رویت به صدایی دلخوش رخ زیبای تو خود خالق پنهان من است زندگی با همه شور و طرب انگیزی قفس کوچک و سردیست که زندان من است آخرین ناله که از دل به برون می خیزد ناله مبهم گنگیست که پایان من است
در اینجا کویر است و تنهایی ام به همراهت ای آنکه می پایی ام سرابست و لبهایم از تشنگی نمی خندد از آب رویایی ام گریزانم از دیو شبهای خاک که قهقه کنان گوید اینجایی ام تو را خواستم تا بمیرانی ام ولی هر دم از خاک می زایی ام دل از عشق معشوق ماتم گرفت نمی خوابد امشب به لالایی ام بیا با خود این خسته را هم ببر که هرجا تو هستی من آنجایی ام
|
درباره من
سالهای بلند من بی تو آرشيوآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 لينک ها
نرگسی
یه وجب گه |