|
سلام می بینید چقدر سرم شلوغه دارم از خستگی می میرم خوبه حالا هیچ وقت تنبل نبودم راستی دوستایی که قرار بود لینکشون کنم با عرض شرمندگی این چند روز وقت ندارم اما در اولین فرصت این کارا می کنم خوبه خودم و برادرم خونه ایم البته با تمام پیرزن نق نقوهای فامیل چهار شنبه: دیروز عصر آن یکی تجربه رو تعقیب کردم برای اینکه بفهمم به چه کار می آید. اما چیزی سر در نیاوردم فکر می کنم اون (۲) یک مرد باشد قبلا هیچ مردی ندیده بودم اما این به مرد شباهت دارد. مطمئن هستم که یک مرد است. نمی دانم چرا در مورد اون بیشتر از هر موجود دیگری کنجکاوم. فکر می کنم یک خزنده باشد و فکر می کنم همینطور هم هست. موهای ژولیده و چشمان آبی تازه دم هم ندارد
۲) حوا هنوز برای آدم از ضمیر این و آن استفاده می کند
سلام اول از امیر جونم برا قالب تشکر می کنم دوم آپ امروزم یه شهره که فکر میکنم اصلش ماله اخوان ثالث باشه من وقتی دبیرستان بودم یه کم عوضش کردم چون خیلی به احساسم و خودم شبیه هست امیدوارم خوشتون بیاد این اقتباص ادبی رو : پشت این نقاب خنده ـ پشت این نگاه شاد چهره خموش دختر دیگریست دختر دیگری که سالهای سال در سکوت و انزوای محض بی امید ـ بی امید ـ بی امید زیسته دختر دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه با تمام قلب خود گریسته دختر دیگری نشسته پشت این نگاه شاد دختر دیگری که روی شانه های خسته اش کوهی از شکنجه های نا رواست دختر دیگری که دیدگان او قصه گوی غصه های بی صداست پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش صبر صبر صبر صبر وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه روی گونه های این تکیده خموش دختر دیگری نشسته پشت این نقاب خنده با دل فشرده در میان مشت خنجری نشسته در میان سینه خنجری شکسته در میان پشت کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد کاش می شد این دل فشرده را بی بهانه تر از تمام سکه های قلب زیر آسمان دیگری قمار کرد کاش می شد از میان این ستارگان کور سوی کهکشان دیگری فرار کرد با که گویم این سخن که درد دیگریست از مصاف خود گریختن وینهمه نیرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن ای کرانه های جاودانه ناپدید این شکسته صبور را در کجا پناه می دهید؟ ای شما که دل به گفته های من سپرده اید دختر دیگریست اینکه با شما به گفتگوست دختر دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست...
سلام اینم قسمت چهارم خاطرات حوا امیدوارم خوشتون بیاد: امروز بهتر می توانم درباره فاصله ها تصمیم بگیرم. دوست دارم هر چیز قشنگی را که می بینم لمس کنم اما بعضی وقتها آن چیز یا خیلی دور بود و گاهی هم که نزدیک بود خار داشت (۱) افسوس! اینطوری بود که من یک درس گرفتم و حاصل آن یک ضرب المثل بود اولین مثل من: تا تجربه نکنی خار را ـ از آن حذر نتوانی کرد ( فکر می کنم جمله خوبی از آب درآمده) ۱ـ حوا به گلها اشاره می کند
بیا برپا کنیم مهمانی ات را که می بینم رخ نورانی ات را میان موج دریا غوطه ور شو به پایان بر شب طوفانی ات را ز یادم رفته روز آشنایی و شاید خنده پایانی ات را دلم راضی نمی شد بی تو باشم ندارم طاقت ویرانی ات را قدم ها می زدیم در آن شب سرد و تو دادی به من بارانی ات را تو گفتی می روی زودی می آیی نگفتی می روی می مانی ات را منم از سادگی شد باورم زود محبت های سرد و آنی ات را دلم خوش بود روزی که شنیدم تو هم فکر مرا می خوانی ات را فراموش شد قول و قرارت رفیق مخلص و جان جانی ات را چه کوشش های بی حاصل که کردم و باور کردم عشق فانی ات را
اول سلام مرسی اینقد همه نگرانم شدید اصلا نگفتید این چند روز کجام دوشنبه: ستاره ها هم خوبند. دلم می خواست چند تایی داشتم و لا به لای موهایم آویزونشون می کردم ولی فکر نکنم بتوانم اگر بدانید آنها چقد از ما دورند!!!!!!!!!! دورتر از آنچه به نظر می رسند. وقتی که پریشب برای اولین بار ستاره ها را دیدم اول خواستم با چوب چندتا از آنها را بکنم ولی قد چوبم به ستاره ها نرسید. بعد شروع کردم به سنگ زدن به ستاره ها اما این هم نتیجه نداد. شاید اگر چپ دست نبودم می توانستم چندتا ستاره را بیندازم اما با دست چپ که نمی شد خوب سنگ انداخت. چهل پنجاه مرتبه به ستاره های طلائی سنگ زدم اما نشد. سنگ تا نزدیکی شان می رفت اما به آنها نمی خورد.اینطور که شد کمی گریه کردم و البته فکر می کنم برای کسی به سن و سال من طبیعی باشد. بعد بلند شدم و با سبد رفتم به طرف افق. اونجایی که آسمان به زمین نزدیک می شود تا بتوانم ستاره ها را بدون اینکه بشکنند بچینم. اما افق از آنچه فکر می کردم دورتر بود و بالاخره تسلیم شدم. آنقدر خسته بودم که نمی توانستم قدم از قدم بردارم. پاهایم دردناک و زخمی شده بودند. حسابی از خانه دور شده بودم و هوا هم داشت سرد می شد اما من چندتا ببر پیدا کردم و میان آنها آرمیدم. چه راحت و دلچسب بود نفس ببرها گرم بود و مطبوع. فکر می کنم به خاطر این است که ببرها میان بوته های توت فرنگی زندگی می کنند. من قبل از این ببر ندیده بودم ولی وقتی که آنها را دیدم از خط های بدنشان شناختمشان. اگر یک پوست مثل مال آنها داشتم لباس خوشگلی از آب در می آمد.!
بگو خیال تو بی تاب می شود یا نه ؟ ژ دلت برای دلم آب می شود یا نه؟ دوباره قسمت ما کوچه ای که شاعر گفت قدم زنان شب مهتاب می شود یا نه؟ شب از خیال غریبی و درد تنهایی خدای چشم تو بی خواب می شود یا نه؟ گل و بهار و بنفشه حواله حافظ دوباره توی غزل باب می شود یا نه؟ برای ساعت دیدار چند شنبه ما بگو که قند دلت آب می شود یا نه؟
سلام این قسمت دوم خاطرات حواست از یه کتاب به همین اسم دوستایی که درست متوجه نشدن اینا از دید حوا بخونن حتما متوجه میشن هرچی باشه خاطرات حواست دیگه: امروز همه چیز بهتر از دیروز به نظر می رسد.دیروز وقت غروب کوهها مثل تکه پارچه های کهنه در هم و بر هم به نظر می رسیدند و دشت کثیف و شلوغ. خلاصه همه چیز افسرده و دلگیر بود. دنیای پر شکوه هنر را نباید در معرض بی حوصلگی قرار داد و این دنیای پر شکوه فرهمند واقعا یک اثر هنری است و چقدر این دنیا با همه کوتاهی زمان به کمال نزدیک است. توی آسمان یکجا ستاره زیاد است و یکجا کم ولی اهمیتی ندارد اصلا می شود یک فکری برایش کرد شک ندارم. دیشب ماه آب رفت و از آسمان به پائین سرید و گم شد. حیف شد! هیچ چیز برای من مثل ماه اینقدر عجیب و اعجاز آمیز نیست. ماهی به آن زیبایی و والایی. آخ که اگر آن را محکمتر سر جایش چسبانده بودند! کاش می شد برش گرداند! اما نمی شود بگویی ماه کجا رفت. بعلاوه هرکس آن را می آورد خودش هم می بردش. اینرا خودم متوجه شدم. چون خودم هم اگر یک ماه داشتم همین کار را می کردم. متوجه شده ام که می توانم درباره همه مسائل اینگونه درست فکر کنم. اما یک چیز دیگر: تار و پود طبیعت من سرشار از عشق به زیبایی است. شوری برای زیبایی. اما به هر حال درست نیست من صاحب ماهی باشم که مال کس دیگری است. من ماه را دوست دارم. ماه قشنگ و رویایی است. کاش می شد پنج ـ شش تا ماه داشت و من هیچ وقت نمی خوابیدم روی خزه ها دراز می کشیدم و تماشایشان می کردم.
پیوسته در یاد منی باران که نم نم می شود دل در هوای دیدنت دریایی از غم می شود از گریه بیزارم هنوز چشمان بی تابم ولی تنها به یاد چشم تو با اشک همدم می شود ای آرزوی دلنشین من از تو می پرسم ـ چرا برق نگاهی آشنا این روزها کم می شود گویا به جای عشق تو درد و غم و دلواپسی با قصد نابودی من اینجا فراهم می شود تنها به جرم عاشقی از خود که دورم می کنی تصویر خوشبختی من هر لحظه مبهم می شود یاد دل من نیستی بی رنگ چشمانت ولی این جاده های سبز هم مثل جهنم می شود باز آسمان مثل دلم در فکر گریه کردن است با اشک او چشمان من هم غرق شبنم می شود
سلام بچه ها شما کتاب خاطرات حوا رو خوندید؟ من ازش خیلی خوشم آمد میخوام چند روز یه بار به جای شعرام یکی از خاطرات حوا رو بنویسم به نظر من که کتاب محشریه البته اگه دوست نداشتید بم بگید که دیگه ننویسم شنبه: حالا تازه یک روز دارم دیروز پا بدینجا گذاردم به نظر خودم که اینطور می رسد و همینجور هم باید باشد چرا که اگر پریروزی هم بود من می بایست آن را به خاطر می آوردم. شاید هم بوده و من یادم نمی آد. باشد اما از این به بعد حواسم را جمع خواهم کرد تا اگر پریروزی هم بوده یاد داشتش کنم. درستش هم این است که فورا دست به کار شوم و یاد داشت بردارم وگرنه ممکن است همه چیز را با هم اشتباه کنم. نمی دانم چرا ولی چیزی از درونم به من می گوید که این یاد داشتها روزی به کار تاریخ نویسها خواهد آمد . احساس می کنم یک تجربه ام یک تجربه محض. گمان نکنم کسی دیگر مثل من چنین احساسی داشته. مجاب شده ام که باید چنین باشد: که من یک تجربه ام فقط همین و دیگر هیچ. اما یک سوال؟ اگر من یک تجربه هستم آیا تمام این تجربه ام یا فقط قسمتی از آن. نه! گمان نکنم. به گمانم باید قسمت دیگری هم در کار باشد. من قسمت اصلی این تجربه ام ولی تکه تکه دیگر این تجربه هم سهم خودش را در داستان دارد. ولی آیا نقش من در این داستان تضمین شده؟ یا که باید تلاش کرد تا جایگاهم را حفظ کنم؟ فکر می کنم دومی درست باشد بله باید جنگید. تضمینی وجود ندارد. غریزه به من می گوید: جاودانه هوشیار باش تا برتر بمانی ( برای یک تازه کار به جوانی من جمله خوبیست ! )
گرچه هرشب چشمانت را زیارت می کنم من به این لبخند خالی هم قناعت می کنم رفته ای جایت ولی بوی اقاقی میدهد من به جای خالی ات در خانه عادت می کنم دست تقدیر اینچنین ما را ز هم بیگانه کرد من از این تقدیر بی وجدان شکایت می کنم بوسه بر دستان پر مهر و ظریفت میزنم گرچه می دانم که من قدری جسارت می کنم آمدی اما دگر بوی زمستان می دهی من به این دستان خالی هم کفایت می کنم
روی خوشی به پنجره باران نشان نداد حتی برای خاطره دستی تکان نداد سرشار از پرنده و گل بود باغمان آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد وقتی پرندگان همه رفتند هیچ کس با یک نگاه ساده تسلایمان نداد گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد در آزمون عشق و غزل ثبت نام شد اما کسی به غیر دلم امتحان نداد باید قبول کرد خدا هم از ابتدا احساس و عشق را به کسی رایگان نداد باید اعتراف کنم هیچ حادثه ای چون چشم های مست تو ما را تکان نداد
لحظه ای باز به تو شک کردم ـ تو که در قسمت من جا داری من از این یک کلمه می ترسم که به تایید بگویم آری لحظه ای از تو که غافل نشدم ـ آنقدر چهره کشیدم شاید بشود شکل تو تصویر اما تو که از هر ورقه بیزاری آن دلی را که به دستان تو بود ـ گوشه ای سرد رهایش کردی رنگ شبها شده و می بینم که به این مساله سهل انگاری همه عمرم که برای تو گذشت ـ دفترم صفحه ای از فال تو شد تا در این بین صدایی پیچید: ( باز اختر تو مگر بیکاری؟) باز در لحظه تنهایی خود من به چشمان شما شک کردم به من و عشق دلم پابندی یا برایم گل غم میکاری؟
سلام بچه ها میخواستم بگم من نه نامزد دارم نه دوست پسر به این کامنتا که برام یا برای شما میزارن توجه نکنید بی تو خالی شدم از هر شک و تردید بیا تا نشد کور همان نقطه امید بیا خنجر عشق به قلبم نزده ضربه ولی تا که خنجر نکند جرات تهدید بیا شده تا شب همه لحظه بیداری من به امید توام ای چشمه خورشید بیا نکند فاصله بین من و تو قد بکشد تا نشد باز همان حادثه تجدید بیا
این من که می بینید دیگر پا ندارد سارای شعرم حیف شد دارا ندارد دیروز را حس ورق خوردن نمانده شاید برایم زندگی فردا ندارد این عشق می میرد بدون شک عزیزم قلبم برای دفن عشقت جا ندارد خوب است دنبالت بیایم تا بیایی نه ... مثل اینکه این تصور پا ندارد جای تو را نه ... نقطه چین ها پر نکردند بی تو نه ... حتی عشق هم معنا ندارد برگرد دارا جاده ها بیدار هستند دیگر ولی ـ شاید ـ اگر ـ اما ـ ندارد
وقتی نگاه تو دل مرا شکار کرد پائیز چشم های مرا هم بهار کرد حال و هوای برکه ام را به هم زد و من را برای ساحل تو بی قرار کرد اما چه بد وعده تو دست باد بود وقتی که رفت قصه تو را آشکار کرد یادم نمی رود چه کسی توی شهرمان آیینه های چشم مرا گنگ و تار کرد وقتی که دید رو شده دستش برای من باران چشمهای مرا بی عیار کرد هستی خیال شعر مرا هم ربوده ای باید حریم قلب غزل را حصار کرد تا طعم پشت پا به تو حالی شود کمی باید تو را به درد دل من دچار کرد حتی شده به جرم دروغ و فریب من با واژه های تلخ غزل سنگسار کرد
نوبر است این چشمها حیف است خوابش می کنی تا به کی قلب مرا هر شب جوابش می کنی آنقدر سیب گناه از چشمهایت می کند مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی کاش می شد کوچه ای باشم که شبها در سکوت با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی باشد از جنس خدایی ـ پس خدایی کن بگو کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟ خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض با وجود اینکه می دانم خرابش می کنی
باز هم ثانیه ها اسم تو را جار زدند و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند ساعت و فاصله و یاد تو و خاطره ها به هوای دل تو در دل من تار زدند و فدای شب شعرم به دو چشمان تو هم همه خاطره ها پرچم بیدار زدند و سکوتی که در این عقربه ها می چرخد نکند در دل تو اسم مرا دار زدند
برای رفتن از اینجا بهانه میخواهم برای محو سکوتم ترانه میخواهم من از قبیله مجنون تو از قبیله لیلی میان کنج نگاهت آشیانه میخواهم تو از خزان و جدایی مگو که می میرم ببین چگونه تو را عاشقانه میخواهم مرا که از تو بریدن به معنی مرگ است چه کرده ای که سفر از این کرانه میخواهم؟
می روم نمی رسم ـ راه خانه ات کجاست
بین این غبار و مه راه خانه ات کجاست؟ باشد این قبول که خسته ای ولی بگو پشت این نشانه ها سمت شانه ات کجاست؟ خوب من به من بگو بعد از این سه ماه سرد شوق آن بهار سبز در جوانه ات کجاست؟ ای تمام زندگی ـ با تو زنده می شوم یک اشاره کن بگو عاشقانه ات کجاست؟ می روم و می رسم پا به پای تو ـ بگو بین این همه مسیر راه خانه ات کجاست؟
تو خود عشقی مرا آغاز کن سرزمین آرزوهایت کجاست؟ آمدم در را به رویم باز کن با من از باران و از شبنم بگو عشق را با قلب من دمساز کن عشق تو یک اتفاق ساده نیست با نگاهت باز هم اعجاز کن خلوتم را پر کن از حسی غریب من خریدار توام پس ناز کن با من از نا گفته ها حرفی بزن دیگر ای آرام جان لب باز کن من به یادت این غزل را ساختم این سکوت تلخ را آواز کن
قسم به عشق ـ به هستی ـ قسم به هرچه تبسم هم از تو زجر کشیدم هم از تفکر مردم ز داغ دل چه بگویم؟ چه حرف ها که ندارم و بسته است ز کارت ـ زبان من به تکلم به دست خود نگهی کن ـ شبیه دست حوا نیست؟ که داده است به دستم هزار خوشه گندم تویی ز نسل پیمبر ولی تعجبم این است کنار ساحل دریا گرفته اید تیمم میان این همه آدم که با همند صمیمی چرا من و تو بمانیم اسیر سو تفاهم تو را که اول راهی هنوز یاد ندادند که بر گناه کبیره نمی کنند ترحم
قبول کن دل تنها به گریه محتاج است قبول کن خود دریا به گریه محتاج است قبول کن که زمین هم به گریه افتاده است دوباره آدم و حوا به گریه محتاج است زمین اسیر دروغ و هجوم آهن ها هنوز روح اهورا به گریه محتاج است ببین پرنده بی پر ـ دوباره این اندوه زمین ز مرگ غزلها به گریه محتاج است دروغ وحشی تاریخ ـ هنوز می بینم مسیح روی چلیپا به گریه محتاج است بیا که گریه خود را دوباره سر گیریم چرا که کودک فردا به گریه محتاج است دلش گرفته ز خود نیز دلم ـ نمی دانید که دست خالی بابا به گریه محتاج است در این هزاره اندوه قبول کن لبخند هزار آینه حتی به گریه محتاج است
|
درباره من
سالهای بلند من بی تو آرشيوآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 لينک ها
نرگسی
یه وجب گه |