تبليغاتX
سالهای بلند من بی تو

سالهای بلند من بی تو

نمی توانیم منکر شویم که جدایی غم شیرینی است

بچه ها چه کار کنیم که اسم حسن گلاب رو دیگه اینجوری نگن و بگن حسن؟ خودش ازم خواست کمکش کنم من امشب به این موضوع فکر میکنم شمام فکر کنید شاید بتونیم کمکش کنیم از فردام دوباره براتون غزل میزارم و خاطرات حوا رو این چند روز خیلی اعصابم خورد بود حال نداشتم آپ کنم راستی فردام جشن تولد دوستم دعوتم اما اول آپ می کنم بعد میرم اونجا فعلا بابای حسن گلابا یادتون نره

راستی از همه دوستایی که این چند روز حمایتم کردن خیلی ممنونم همتون رو دوست دارم امید جان ( دل پر امید ) که خیلی زحمت کشید آقا حامد صدای سکوت و همه همتون یه دنیا ازتون ممنونم واسه همینه که من تو دنیای نت خیلی راحت ترم چون همه خوبن مرسی

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت21:2توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

دوست خوبم حسن گلاب نمیدونم چه کمکی میتونم بت بکنم اما خواستی تو وبم بزارم که اگه حاضرم کمکت کنم باشه تو برام کامنت بزار منم زیر همون کامنتا جواب میدم و سعی می کنم کمکت کنم اگه بتونم

 

این مال حسن گلاب بود شما مطالبما بخونید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت19:30توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام نمیخواستم اینجوری بنویسم اما مجبورم یه آقایی که پائین آدرس وبلاگشا میزارم شعر با کلاس منا دزدیده و تو وبلاگش کپی کرده بعدم مدعیه که شعر مال خودشه هرچند من شعرما ثبت کردم و حالشا می گیرم اما یکی نیست بهش بگه تو اگه شعرا گفتی چرا چند روز بعد از من تو وبلاگت گذاشتی؟ این نشون میده دزدیدیش برید وبش ببنید

eebblliiss.blogfa.com

خب خیلی حرف زدم اینم قسمت نوزدهم خاطرات حوا :

سه شنبه ـ چهارشنبه ـ پنج شنبه و جمعه سپری شد بدون آنکه او را ببینم. این همه روز تنها بودن خیلی زیاد است اما تنها بودن از ناخوشایند بودن بهتر است. باید که همدم داشته باشم ـ فکر می کنم اصلا برای همین ساخته شده ام ـ برای همین هم با حیوانات دوست می شوم. آنها جذاب ـ خوش مشرب و با ادبند. هرگز بد عنق نیستند. در بین آنها هرگز احساس مزاحم بودن پیدا نمی کنید. به شما لبخند می زنند و برایتان دم تکان می دهند. همیشه هم برای جست و خیز و شادی و گشت و گزار یا هرچیز دیگر که فکرش را بکنید آماده اند. فکر می کنم چه حیوانات درست و حسابی هستند. تمام این چند روز من اوقات خوبی داشتم و احساس تنهایی نکردم... تنهایی ! نه هرگز چرا باید احساس تنهایی می کردم وقتی که همیشه یک فوج از حیوانات همراهم بود بعضی وقتها نمی شود آنها را شمرد. گاهی که از بالای یک تخته سنگ به آنها نگاه می کردم از بس که پوست و خز رنگارنگ با خالهای رنگی و نوارهای راه راه می دیدم فکر می کردم که دارم به یک دریاچه نگاه می کنم و فقط خودم میدانستم که این چنین نیست و وقتی طوفان بالهای پرندگان به سمتت پرواز می کند آنهمه رنگ کافی است تا چشمهایت خیره بماند ما به همه جا سر زده ایم و قسمت عمده ای از جهان را دیده ایم ـ تقریبا همه آن را ـ و گمان می کنم من اولین مسافر جهان هستم ـ تنها مسافر جهان. وقتی قدم میزنم منظر با ابهتی رو به رویم آشکار می شوند که مانند آن را نمی توان یافت . اگر به راحتی خودم فکر کنم از ببرها یا پلنگ ها سواری می گیرم چون پشت آنها نرم و راحت است و برای سوار شدن مناسب و حیوانات قشنگی هم هستند. اما اگر بخواهم جای دوری بروم یا مناظر را تماشا کنم از یک فیل کمک می گیرم. او مرا با خرطومش بلند می کند و بر پشتش سوار می کنداما من خودم می توانم پیاده شوم وقتی به خانه باز می گردیم او می نشیند و من از پشتش سر میخورم و پائین می آیم.

پرنده ها و حیوانات با هم دوست هستند و هیچ دعوایی بین آنها وجود ندارد. همه آنها صحبت می کنند ـ با من نیز ـ اما زبان آنها زبانی بیگانه برای من است و من از آنچه آنها می گویند سر در نمی آورم. اما اغلب هنگامی که با آنها صحبت می کنم درک می کنند مخصوصا سگ و فیل.

اینطوری باعث خجالت من می شوند چون این نشان می دهد هوش آنها از مال من بیشتر است و بنابراین آنها از من پیشند و چون من میخواهم که تجربه اصلی باشم این موضوع مرا نگران میکند.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت9:43توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

برای این ست کسیا خبر نمی کنم هرکی اومد خوند اگه تونست جوابما بده راستش چند روزه یه فکر ذهنما مشغول کرده اونم اینه که اونایی که مثلا ۱۰ سال تو کما هستن بعد به هوش میان دیگه زندگی براشون معنی داره میدونی ۱۰ سال یعنی چی؟ یعنی ۱۰ سال زنده ای اما زندگی نکردی خیلی چیزا عوض میشه خیلی از کسایی که دوست داری شاید نباشن خیلیا اومدن و نمیشناسیشون غصه میخوری که چرا اونا که دوستشون داری فراموشت کردن یا غم تو پیرشون کرده حتی ظاهرت عوض میشه زیبایی آدم از دست میره و خیلی چیزای دیگه به نظرتون این جوری برگشتن به این دنیا فایده داره؟ من که دوست ندارم اینجوری دوباره زندگی کنم شما چی؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت13:34توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

آرام و نازک در خیالم می نشینی

                                     از خیلی از ما بهترانش بهترینی

نازک تر از برگ گلی در خاطر باغ

                                    خوبی ـ قشنگی ـ مهربانی ـ نازنینی

فریاد خاموشی ولی سیل خروشان

                                    در هر دو صورت زندگی می آفرینی

لحن و زبانت آنچنان خوب و صمیمی ست

                                    حس می کنم خوشبو ترین عطر زمینی

در ازدحام خط خطی های نگاهم

                                    طرح سپید شادی های راستینی

مال خودت هستی تو را من میشناسم

                                   نقش آفرین قصه های دلنشینی

شوق طرب انگیزی میخواهم همیشه

                                   از شاخه شاخه آرزوهایت بچینی

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت20:3توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام اینم قسمت هجدهم خاطرات حوا که در اصل قسمت دوم خاطرات آدمه امیدوارم خوشتون بیاد:

 

اگر حوا از چیزی خوشش بیاید مطمئنا من از آن خوشم نمی آید. حیواناتی وجود دارند که من نسبت به آنها بی تفاوتم اما برای او موضوع فرق می کند. اصلا خوش سلیقه نیست. او با همه آنها دوست می شود و آنها را گنج به حساب می آورد و همه را خوش آمد می گوید آن وقت که برونتوسور (۱) عظیم به طرف کلبه می آمد او آن موجود را یک نعمت به حساب آورد اما در نظر من که فقط یک فاجعه است و این یک نمونه خوب عدم وجود تناسب در نقطه نظرات من و حواست. او می خواست که آن را اهلی کند اما من می خواستم که آن را از آنجا برانم. او عقیده داشت که می شود با تربیت و مهربانی او را رام کرد و از او یک حیوان اهلی خوب درآورد اما من گفتم که یک حیوان اهلی به این بزرگی اصلا مناسب محل زندگی ما نیست خیلی هم که بی غرض باشد می تواند تمام کلبه ما را له و لورده کند چون هرکسی که به آن حیوان نگاه می کرد می فهمید که دیوانه است. اما با این وصف او از ته قلبش می خواهد که آن حیوان را داشته باشد و به هیچ وجه هم دست بردار نیست. فکر می کرد که ما میتوانیم خاطرات خوبی با آن غول داشته باشیم و از من خواست که در شیر دادن به آن موجود کمکش کنم. اما من این کار را نکردم خیلی خطرناک بود نه جنسمان به هم می خورد و نه نردبانی داشتیم. بعد از آن حوا می خواست که از آن سواری بگیرد و نگاهی به مناظر اطراف بیندازد. دم جانور مثل یک کنده درخت روی زمین افتاده بود و او فکر می کرد که می توان از آن بالا رفت اما اشتباه می کرد دم جانور لیز بود و او پائین افتاد و ممکن بود برای کسی غیر از من خودش را زخمی کند. حالا راضی بود؟ نه! هیچ چیز مگر اثبات مدعا او را راضی نمی کند. او نظریات ثابت نشده را قبول نمی کند اعتراف می کنم که کار درست هم همین است و من احساس می کنم که این رفتار او مرا جذب به خود کرده و تحت تاثیر قرار داده. فکر می کنم اگر بیشتر با او باشم این عادت او را به کار خواهم بست اما او یک نظریه ثابت نشده دیگر هم درباره آن  غول داشت: او گمان می کرد که می شد با رام کردن حیوان از آن به عنوان یک پل روی رودخانه استفاده کرد خوب حیوان هم به قدر کافی رام شده بود ـ حداقل تا آنجایی که حوا فکر می کردـ سپس حوا نظریه خود را امتحان کرد اما نظریه مردود شد. هربار که او خواست از آن حیوان مثل یک پل استفاده کند حیوان مثل بقیه حیوانات خانگی به طرف او آمد و خود را به او نزدیک کرد. همه حیوانهای خانگی همین طوری اند.

(( پایان خاطرات آدم ))

۱ـ برونتوسور اسم حیوان عظیم الجثه ای است که حوا آن را رام کرده بود

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت10:53توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

یک ظرف پر از انار

 با گلپر و نمک

 میلم نمی کشد

                 خوابم نمی برد

        اینها علائمی ست

مخصوص روز عشق

 

              یعنی بروز عشق

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت20:18توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

شهری پر از تخیل انسان با کلاس

                                         با کوچه های گنگ و خیابان با کلاس

شهری بزرگ با در و دیوار شیشه ای

                                         پارک و فضای سبز و درختان با کلاس

یک خانم جوان پر از فیس و ادعا

                                        در جستجوی قیمت فنجان با کلاس

مانورهای مرسدس شیک نقره ای

                                        در خواب یک جوان پریشان با کلاس

رد نگاه مضطرب یک جوان پیر

                                       در جستجوی یک کت ارزان با کلاس

کلی کلاس داده به چشمان دخترک

                                      یک جفت لنز سبز درخشان با کلاس

آغوش راحت و گرم بابای فانتزی

                                       لالایی پیانوی مامان با کلاس

                          

حالا فقط به خاطر یک جیب وصله دار

                                     با آن دو چشم مشکی حیران با کلاس

در انتخاب من به دو راهی رسیده است

                                    معشوق با حضور رقیبان با کلاس

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت14:49توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام اینم سورپرایزی که قولشا دادم اینبار میخوام خاطرات آدم رو بنویسم:

 

(( از خاطرات آدم )):

شاید من باید او را به خاطر اینکه صرفا یک دختر خیلی جوان است ببخشم. او همه شور و سرور و نشاط است. دنیا برای او سحر ـ اعجاب ـ راز و شادمانی است. وقتی که یک گل جدید را می بیند از شور و شعف حرف نمی تواند بزند ـ آنرا می بوید ـ نوازشش می کند و با آن صحبت می کند و بیشمار اسم برای آن برمی شمارد. دیوانه رنگهاست : صخره های قهوه ای ـ ماسه های زرد ـ خزه های خاکستری ـ شاخساران سبز ـ آسمان آبی ـ ته فام فلق ـ سایه های سرخ کوهها ـ جزیره های طلایی شناور در دریای قرمز به هنگام غروب ـ ماه رنگ پریده در میان ابرهای قطعه قطعه ـ ستاره های در مانند که در پهنه آسمان می درخشند اما تا آنجا که می دانم آنها هیچ ارزش عملی ندارند اما چون که هرکدام آنها به یک رنگ خاص هستند او آنها را دیوانه وار دوست می دارد و همین برای او بس است. او اگر می توانست لختی آرام بنشیند و هیچ نگوید منظره دلنوازی را فراهم می ساخت. اینطور من گمان می کنم می توانستم از دیدنش لذت ببرم. مطمئنم که می شد چون کمکم دارم متوجه این نکته می شوم که او موجود ملیحی است : چست و چالاک ـ باریک اندام ـ خوش ریخت ـ پری پیکر ـ زیرک ـ طناز و با وقار و یکبار زمانی که با بدن در آفتاب چون مرمر سفید درخشانش و در حالی که سر جوانش را به عقب خم کرده بود و روی صخره ای ایستاده بود و پرواز پرنده ای را می نگریست من به خاطر آوردم که او زیباست.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت12:4توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

گرچه غمگینم ولی از عشق آرامم هنوز

                                           عاشق و دلبسته و دلگیر از آن نامم هنوز

اشک در چشمم ـ تمنا در دلم درمانده ام

                                           من نمی دانم چه خواهد شد سرانجامم هنوز

نیست او را اشتیاقی بر وصالم لحظه ای

                                           در خیابان دلش یک عشق بد نامم هنوز

می خورم خون جگر تا او کند باور مرا

                                           در حریم دام او یک عاشق رامم هنوز

خواب دیدم زیر باران خیالش گم شدم

                                          همچو باران در خیالش بی سر انجامم هنوز

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت22:8توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام اینم قسمت شانزدهم خاطرات حوا دفعه بعد یه سورپرایز دارم تو خاطرات حوا اگه حدس زدید چیه؟

 

جمعه:

دوشنبه گذشته او را برای لحظه ای پیش از غروب دوباره دیدم. امیدوار بودم از اینکه در آرایش خود کوشیده ام او را وادار به تحسینم کند چون من هم سخت کار کرده بودم و قصد خوبی هم داشتم اما او نه تنها خوشحال نشد بلکه روگرداند و مرا ترک کرد تازه از یک بابت دیگر هم ناراحت بود: من یک بار دیگر تلاش کردم تا او را از رفتن به طرف آبشار منع کنم به خاطر اینکه آتش احساس جدیدی را بر من آشکار کرده بود حسی جدید و کاملا متفاوت از عشق ـ غصه و آنهای دیگر که قبلا کشف کرده بودم: ترس و چه وحشتناک بود! آرزو می کنم هرگز آن را کشف نمی کردم. ترس لحظه های مرا تار و کبود می کند خوشحالی ام را نابود می سازد و باعث می شود بر خود بلرزم. اما نتوانستم او را متقاعد کنم برای اینکه او هنوز ترس را درک نکرده و از این بابت است که نمی تواند مرا بفهمد.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت17:56توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

غروب این حوالی را تو باور می کنی یا نه؟

                                               غم و درد اهالی را تو باور می کنی یا نه؟

تمام زندگی مان را سکوتی تلخ پر کرده

                                              خیابانهای خالی را تو باور می کنی یا نه؟

کویر داغ و بی پایان بر اینجا سایه گسترده

                                              هجوم خشکسالی را تو باور می کنی یا نه؟

نفس در سینه می گیرد ـ دل اینجا زود می میرد

                                              و مرگ احتمالی را تو باور می کنی یا نه؟

در این تاریکی و وحشت ـ سیاهی های بی پایان

                                             وجود یک زلالی را تو باور می کنی یا نه؟

نگاه سبز تو آخر مرا آباد می سازد

                                            بگو این خوش خیالی را تو باور می کنی یا نه؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت13:18توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

هی... فانوس به دست

مسافر گمنام شبهایم

  در کوچه هایی که بوی تو میدهد

 مرا از انعکاس صدایت ترسانده اند

اینجا

آدمی میان اینهمه رویای شیشه ای

                       خودش را فراموش می کند

هی... انگشت آفتاب

 چقدر جهان کوچک است

    وقتی اینجا هم

          تو را از یاد نمی برم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت10:47توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

اینم قسمت دوم از قسمت پانزدهم خاطرات حوا گفتم زود بزارمش که فاصله نیفته:

 

دوباره آتش درست کردم و وقتی توده بزرگی فراهم شد آن را روی یک مشت علف خشک قهوه ای رنگ ریختم تا بتوانم آن را به خانه ببرم و با آن بازی کنم. اما باد با شدت وزید و آن را فروزان کرد و من آتش را انداختم و دویدم. وقتی به پشت سرم نگاه کردم روح آبی را دیدم که از آن برمیخواست و مثل یک ابر ادامه پیدا می کرد و من فورا اسم آن را به یاد آوردم: دود. گرچه قبلا هیچگاه چیزی از آن نشنیده بودم خیلی زود سوسوهای زرد و درخشانی از میان دود بلند شد و من بلافاصله آنها را شعله نام نهادمو حق هم با من بود گرچه که آنها اولین شعله های جهان بودند. شعله از درختان بالا رفت و با ابهت و فروزان در میان توده بزرگ دود به چشم می آمد و من که شیدای این صحنه بودم دست می زدم و می رقصیدم. چقدر اعجاب آور و قشنگ بود.

او دوان دوان آمد ایستاد و خیره شد و برای مدتی هیچ نگفت سپس پرسید که این چیست؟ چقدر بد است که او چنین سوال واضحی را می پرسد. من مجبور بودم که جواب بدهم و گفتم که این آتش است. اینکه من چیزها را میدانم و او باید از من سوال کند و اینکه این موضوع او را ناراحت می کند گناه من نیست. من قصد ناراحت کردن او را ندارم. پس از لحظه ای پرسید: (( چطوری به وجود آمد؟))

یک سوال واضح دیگر و خوب سوال واضح جواب واضح میخواهد:

( من درستش کردم )

آتش بیشتر و بیشتر میشد او به نزدیک منطقه سوخته رفت ایستاد پایین را نگاه کرد و گفت:

(( اینها چه هستند؟))

ـ (( زغال چوب ))

او یکی را برای امتحان برداشت اما نظرش را تغییر داد و دوباره آن را پائین گذاشت و سپس دور شد. او به هیچ چیز علاقه ندارد اما من دارم. خاکستر نرم و ظریف و خاکستری بر جای مانده بود من فورا آنرا باز شناختم و آتش پاره ها  ـ آنها را هم شناختم.سیبهای خود را میان آتش پیدا کردم و آنها را بیرون کشیدم خوشحال شدم چون اشتهای وافری دارم اما ناامید شدم چون همه آنها سوخته و از بین رفته بودند. ظاهرا که سوخته بودند اما چنین نبود حالا از آن سیبهای خام بهتر بودند. آتش قشنگ است و یک روزی به کار خواهد آمد من که این طور فکر می کنم.

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت10:43توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام این قسمت پانزدهم خاطرات حوا خیلی طولانی بود خودم دو قسمتش کردم این قسمت اول از قسمت پانزدهم خاطرات حواست بقیه اش رو دفعه بعد میزارم

 

چهار شنبه:

امروز سعی کردم با مالیدن دو تکه چوب به هم کاری انجام دهم اما خیلی زود با ماجرای وحشتناکی روبرو شدم ناگهان غبار آبی شفافی از تکه چوب بلند شد و من همه چیز را انداختم و از ترس دویدم فکر کردم باید یک روح باشد و چقدر ترسیدم برگشتم و نگاه کردم کسی نبود. سپس به یک صخره تکیه کردم و سعی کردم تمام بدنم را که می لرزید آرام کنم بعد آرام آرام خزیدم و در حالی که آماده فرار بودم از میان شاخه های یک گل سرخ به آنجا دوباره نگاه کردم به این امید که روح را باز ببینم اما رفته بود . به آنجا برگشتم چیز سرخ رنگ نرمی آنجا بود و همین که خواستم آن را با انگشتانم لمس کنم صدای آخ من بود که به هوا بلند شد پس دستم را عقب کشیدم. درد وحشتناکی بود انگشتم را در دهانم فرو بردم و در حالی که روی این پا و آن پا می جهیدم ناله می کردم و این طور دردم را تسکین دادم.

حالا مشتاق بودم از قضیه سر در بیاورم و بنا بر این دست به کار شدم. کنجکاو بودم که سر در بیاورم که آن چیز سرخ رنگ چه بود و ناگهان اسم آن برایم تداعی شد گرچه که قبلا هیچگاه این اسم را نشنیده بودم: آتش بله این آتش بود بیشتر از هر کسی در جهان مطمئنم و بدون درنگ اسم آن را آتش گذاردم. من چیزی را به وجود آورده ام که پیش از این نبود من به اشیا بی شمار دنیا چیزی افزوده ام و از این بابت به خود می بالم حالا میخواهم بروم او را پیدا کنم و این موضوع را به وی بگویم تا اینطوری در نظرش محترم تر بشوم. اما فکر که کردم دیدم نباید چنین کاری انجام بدهم نه! او اهمیتی نمی دهد و می پرسد که این آتش به چه دردی می خورد؟ و من جوابی ندارم. برای اینکه آتش به کاری نمی آید و فقط زیباست. پس آه کشیدم و نرفتم . آتش به دردی نمی خورد نه نمی تواند کلبه بسازد نه می تواند کاری کند که میوه ها زودتر رسیده شوند به درد نخور بود. پوچ و بیهوده.او از آن متنفر خواهد بود. اما در نزد من آتش نفرت انگیز نبود و به آتش گفتم: (( آتش من تو را دوست دارم ـ تو موجود سرخ دلربا ـ برای اینکه تو خوشگلی و همین کافی است.)) و می خواستم آن را در آغوش بگیرم اما اینکار را نکردم. سپس ضرب المثل جدیدی را ساختم که به اولی خیلی شبیه است و می ترسم که دزدی ادبی کرده باشم: حذر از آتش به جز سوختن نتوان کرد.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت13:57توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

نه به تاریکی چشمی داری

نه به روشنایی

میان برزخ گرگ و میش

سرگردانی خویش را

                  سو می زنی

گاه از این گذر ره می گشایی

      و گاه در آن

         

میان هست و نیست

جان دادنی ست

اما

دل ماندنی ست

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت9:16توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

من ار تبار درختان عشق بر دوشم

                                           شکفته می شود آهسته گل در آغوشم

من از سکوت همین نسل آتش آوازم

                                           پر از ترانه ام اما همیشه خاموشم

پر از نجابت باران نگاه عاشقتان

                                          نگاه عاشقتان کی شود فراموشم؟

و دل سپرده ای از نسل ساده لبخند

                                          که می شود غزلی عاشقانه تن پوشم

من از خودم به تو می آمدم ـ به اقیانوس

                                          که سبز و ساده بگیرم تو را در آغوشم

برای با تو شکفتن بهار لازم نیست

                                          تو ترجمان بهاری عزیز ـ در گوشم

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت20:18توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام دوستای خوبم این روزا خیلی گرفتارم شرمنده که زیاد وقت ندارم بیام الانم وقت ندارم بتون خبر بدم آپم اما اگه نیامدید تو اولین فرصت میام خبر میدم اینم قسمت چهاردهم خاطرات حوا ببخشید زود باید برم

سه شنبه:

تمام صبح مشغول آرایش خود بودم و عمدا خود را از او دور گرفتم تا تنها بشود و به سراغم بیاید اما نیامد. بعد از ظهر من با پروانه ها و زنبورهای عسل شادی کردم و در میان گلها ـ این مخلوقات زیبا که لبخند خدا را در خود دارند ـ به جست و خیز پرداختم از آنها دسته های گل درست کردم و با آنها خود را پوشاندم و در حالی که ناهار خویش را که شامل یک سیب می شد می خوردم در سایه به انتظار او نشستم اما نیامد.

اما مهم نیست چیزی نشده چون او به گلها اهمیت نمی دهد و حتی نمی تواند آنها را از هم تشخیص دهد تازه این طور هم فکر می کند که عقیده خودش درست است او به من اهمیتی نمی دهد. گلها را به حساب نمی آورد و رنگ ارغوانی آسمان به هنگام شفق را به هیچ می انگارد نمی دانم او به چه اهمیت می دهد به ساختن کلبه برای پنهان ساختن خویش از باران پاک ـ به وارسی کردن میوه ها یا به مزه کردن انگورها و دستمالی میوه های درختان؟

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت11:42توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

غرورم را به پای عشق قربانی نخواهم کرد

                                                 دلم را زخمی یک زخم پنهانی نخواهم کرد

رهایی واژه سبزیست اما باغ ذهنم را

                                                 اسیر قصه آن سیب شیطانی نخواهم کرد

فقط در قایق تنهایی ام یک سرنشین کافیست

                                                خودم را جز به دست خویش زندانی نخواهم کرد

چرا باور کنم تنها صدای عشق می ماند

                                               که باور قصه هایی را که میخوانی نخواهم کرد

برای خانه قلبم حصاری ساختم از سنگ

                                              خدایا لحظه ای هم قصد ویرانی نخواهم کرد

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت10:36توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام من اسم وبلاگما عوض کردم اگه دوست دارید تو لینکاتون اسم وب منا بذارید سالهای بلند من بی تو یا بذارید سوسوی اشعار ستاره

پشت باران نقطه چینی بود دریا

                                        جنگلی مه در نگاهم بود پیدا

با خیال آبی ام گم می شدم در

                                        خاطرات ابری امروز و فردا

یک سحر آیینه در چشمم نشاندم

                                       انتظار از شیشه ها می روید آیا؟

رفتی و در پشت خیس یک دریچه

                                      یک زمستان گریه کردم بی تو تنها

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت15:40توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام اینم قسمت سیزدهم خاطرات حوا برای اون دوستایی که از نصفه آمدن  میگم که خاطرات حوا رو از کتابی به همین نام نوشته مارک تواین و ترجمه امیر آقا محمد حسنی مینویسم

دوشنبه:

من امروز صبح اسم خودم را به او گفتم به این امید که او علاقمند شنیدن آن باشد اما توجهی نکرد. عجیب است اگر او اسم خودش را به من می گفت فکر می کنم که اسمش برای من قشنگ ترین اسم دنیا بود. او کم حرف است و دلیلش هم شاید این باشد که او چندان باهوش نیست و در این مورد خیلی حساس است و سعی می کند که آن را نهان کند. این طرز تفکر او مایه تاسف است. چون هوشمندی چیزی به حساب نمی آید. برای اینکه ارزش ها در قلب جای دارند. کاش می توانستم که به او بفهمانم که ثروت در یک قلب عاشق جای دارد و بدون آن عقل فقر است. گرچه او کم صحبت می کند اما کلمات زیادی را بلد است. امروز صبح یک کلمه اعجاب آور استفاده کرد او آشکارا اسم خود را ـ اسم خود را ـ باز شناخت و کلمه خوبی هم بود و بعدا هم اتفاقی دوباره آن را استفاده کرد مطمئنم که این موضوع اتفاقی نیست و او دارای حس ادراک و بینش قوی است و اگر از این قریحه رستاری شود ثمر خوبی می دهد. گمان نمی کنم این کلمه را من قبلا استفاده کرده بودم او این کلمه را از کجا پیدا کرد؟

نه او هیچ توجهی به اسم من نکرد.من تلاش کردم تا نا امیدی خود را پنهان کنم اما گمانم موفق نشدم پس به راه افتادم و لب برکه روی خزه ها نشستم و پاهایم را در آب فرو بردم هر وقت دلتنگ یک همدم خوب می شوم به اینجا می آیم یک کسی که نگاهش بکنم کسی که با او حرف بزنم گرچه این بدن سیمین بر دوست داشتنی که نقشش در آب می افتد (۳) کافی به نظر نمی رسداما از هیچ چیز که بهتر است لااقل از تنهایی محض. وقتی که صحبت می کنم نقش هم صحبت می کند وقتی غمگینم غمگین است و او مرا با مهربانی دلداری می دهد. نقش به من می گوید : (دخترک بی کس اینقدر افسرده مباش من دوست تو خواهم بود.) نقش دوست خوبی برای من است. او تنها دوست من ـ او خواهر من است.

هرگز اولین باری که او مرا ترک کرد فراموش نمی کنم. قلبم شکسته بود. بخود گفتم: (او همه چیز من بود و حالا رفته است) و با نا امیدی ادامه دادم: ( کاش قلبم از هم می شکست دیگر نمی توانم این زندگی را تحمل کنم) سپس صورتم را میان دستهایم نهادم و هیچ مایه تسکینی برایم وجود نداشت. اما وقتی دستهایم را از روی صورتم برداشتم دوباره او را یافتم روشن ـ درخشان و زیبا و من به آغوشش پریدم.

بسیار خوشحال بودم من خوشحالی را می شناختم اما این چیز دیگری بود یک جور شور و سرمستی. از آن به بعد هیچ وقت به نقش شک نکردم. بعضی وقتها او از نظرم پنهان می ماند ـ برای ساعتی یا حتی گاهی تمام روز ـ اما من می ایستادم صبر می کردم و هرگز شک نمی کردم به خود می گفتم (( حتما کار دارد یا به مسافرت رفته اما برخواهد گشت )) و چنین هم می شد او همیشه بر می گشت. شبها اگر هوا تاریک بود او پیدایش نمی شد چون خجالتی بود اما اگر آسمان مهتابی بود او می آمد. من از تاریکی نمی ترسم ولی او از من کوچکتر است. آخر نقش بعد از من متولد شده بارها ملاقاتش کرده ام. او راحت جان و پناه من به هنگام سختی های زندگی است.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت17:51توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

رفتی چه ناگهانی و ماندم چه داغدار

                                               چون آخرین پیاده شطرنج روزگار

پاییزها نرفته به پاییز می رسم

                                               لعنت به صفحه صفحه تقویم بی بهار

رفتی به سمت آنچه به چشمت بهار بود

                                               من ماندم و قطار درختان بردبار

در کوچه های خاطره ات پرسه میزنم

                                               زیبا ! کمی بهار در این کوچه ها بکار

یلدایی ام تمام خورشید سهم توست

                                              باران نور ! بر سر شبهای من ببار

                                           

امشب دوباره در دل شب دود می شوم

                                             تصویر من : مرد فرو رفته در غبار

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت10:21توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |

سلام سلام اینم قسمت دوازدهم خاطرات حوا:

 

دوباره همه چیز خوب شده است و من خوشحالم اما روزهای بدی بود و تا آنجا که بتوانم به آنها فکر نمی کنم. تلاش کردم تا چند تا از آن سیب ها را برای او بچینم اما حیف که نمی توانم درست نشانه گیری کنم من موفق نشدم اما نیت من او را خوشحال ساخت. آن سیب ها ممنوع هستند و او می گوید که من با این کار مشکل آفرین خواهم شد. اما وقتی این مشکل باعث خوشحالی او شود دیگر از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک.

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت9:26توسط ستاره(شاپرک قصه ها) | |