|
سلام دوست جونای خودم این آخرین آپ امسالمه آخه فردا دارم میرم مسافرت میرم شهر بادمجون بم ـ نه بم نمیخوام برم ـ اون بادمجون بما میگم که برام کامنت میزاره اما از الان سال نو و چهارشنبه سوری رو به همتون تبریک میگم اگه زنده برگشتم که بازم آپ می کنم اگه نه که دیگه... آهان راستی آپم هیچ ربطی به سال نو نداره آخرین قسمت خاطرات حوا رو میخوام به عنوان آخرین آپ سال ۸۶ بزارم پس این شما و اینم:
چهل سال بعد: اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم.آرزویم این است که نمیریم مگر آنکه در قلب هر زن و شوهری که عاشق هم هستند جایی داشته باشیم تا آخر دنیا و عشق به نام من ـ حوا ـ خوانده شود. اما اگر قرار است یکی از ما اول برود دعایم این است که من اول باشم. او تواناست و من نه آنقدر که من به او احتیاج دارم او به من احتیاج ندارد. زندگی بدون او زندگی نیست چگونه می شود آن را تحمل کرد. و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است این دعا زمزمه خواهد شد. من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا من ـ حوا ـ تکرار خواهم شد. و آدم بر گور حوا چنین گفت : با حضور حوا همه جا بهشت من بود. راستی اگه زنده برگشتم همه دوستایی رو که تا حالا لینک نکردم لینک می کنم همتونا دوست دارم بابای
سلام ببخشید برای این پستم کسی رو خبر نکردم آخه این شعر توی آرشیوم هست اما امشب یه دفعه دلم هوای این شعرما کرد گفتم دوباره بزارمش اما چون جدید نیست کسیا خبر نکردم به هر حال ببخشید:
خیره بر جاده شد و صحنه رخ داده کشید بعد لبخند زد و گفت مرا می بخشی... بین دست تو و من فاصله افتاده کشید وقفه ای کرد به تردید و قلم را برداشت عکس زیبای تو را حسرت این جاده کشید من که سر بسته تو را توی دلم جا دادم یکه خوردم که عجب راز مرا ساده کشید و پشیمان که چرا دست به دستش دادم این کف خط خطی ام طرح تو را داده کشید مضطرب بودم و گفتم تو بگو بعدم را نیش خندی زد و از قلم افتاده کشید...
سهم من: روزهای گذشته با لحظه های خوب و بدش آینده مال تو افتادن ـ شکستن و پیری برای من برخاستن ـ جوانی و شادی از آن تو گرمای ظهر تابستان سرمای شبهای زمستان سهم من زیبایی بهار شعر خزان از آن تو...
سلام این روزا خیلی گرفتارم آخه هفته منابع طبیعیه ما هم که یه ngo زیست محیطیم تو این هفته خیلی گرفتاریم ببخشید اگه دیر بتون سر میزنم راستی حوا کار دست خودشون داد و تبعید شد به زمین حالا بخونید خاطراتش روی زمین رو که زیاد نیست:
بعد از هبوط: وقتی به گذشته می نگرم بهشت به نظرم یک رویا می آید. قشنگ بود فوق العاده قشنگ بود ـ قشنگ و افسونگر و حالا از دست رفته است و من دیگر آنرا نخواهم دید بهشت از دست رفته است اما من او را یافته ام و خشنودم. او آنقدر که می تواند مرا دوست دارد و من او را با تمام شور وجودم دوست می دارم و گمان می کنم این موضوع زیبنده جوانی و نوع من است. از خویش می پرسم چرا او را دوست دارم؟ و درمیابم که نمی دانم و چندان فرقی هم نمی کند اما آنچه هست این نوع عشق محصول عقل و استدلال نیست ـ مثل عشق به سایر موجودات ـ گمان می کنم چنین باشد. من بعضی از پرندگان را به خاطر نوای خوششان دوست دارم اما آدم را به خاطر صدای خوبش دوست ندارم و هرچه می گذرد مطمئن تر می شوم که چنین نیست. گرچه از او میخواهم که برایم بخواند چون دوست دارم از آنچه او بدان علاقه دارد آگاهی یابم. گرچه صدای او مرغ را از تخم می اندازد. او را به خاطر وقار و تامل و نازک سرشتی اش دوست نمی دارم.گرچه او فاقد این چیزهاست اما خوب است و به قدر کافی هم و هر روز بهتر می شود. سخت کوشی او هم دلیل دوست داشتن من نیست. نه اصلا. فکر می کنم سخت کوشی در نهاد اوست و نمی دانم چرا او این موضوع را از من پنهان می کند و این تنها رنج من است. اما از جهات دیگر او حالا با من رک و راست است. مطمئن هستم که او فقط این موضوع را از من پنهان میدارد. اینکه او راضی را از من پنهان می کند غصه دارم میکند و بعضی مواقع خواب را از چشمم می رباید. اما من این موضوع را از ذهنم بیرون می کنم و این در خوشحالی من خللی ایجاد نمی کند.شادی که وجودم سرشار آن است. از معلومات او هم نیست که دوستش می دارم. نه او آنچه را می داند از خویش فرا گرفته و چیزهای زیادی می داند اما به خاطر این هم نیست. جوانمردی او هم باعث عشق من به او نیست. او در من اثر کرده اما تقصیر او نیست فکر می کنم این ویژگی جنس ماست. او که جنس خویش را انتخاب نکرده. اما من در او اثر نکرده ام و البته اگر چنین بود من قبل از او نابود می شدم اما این هم از خواص جنسیت است و اهمیتی هم ندارد من که جنس خویش را انتخاب نکرده ام. اما چرا او را دوست می دارم؟ فکر می کنم صرفا به خاطر مرد بودن اوست. اما من می توانم بدون این موضوع هم او را دوست بدارم. حتی اگر من را اذیت هم بکند من باز هم او را دوست خواهم داشت می دانم و این موضوع بع جنس ما برمی گردد. او قوی و زیباست و من او را به این خاطر دوست می دارم من او را تحسین می کنم و مایه غرور من است . اما او را بدون این ویژگی ها هم می توان دوست داشت. او اگر ساده و بدون این خصائص هم بود باز او را دوست می داشتم. اگر بیمار و رنجور بود برایش کار می کردم به او خدمت می کردم و برایش دعا می نمودم و تا زنده بودم از او مراقبت می کردم. بله من فکر می کنم من او را به خاطر اینکه مرد است و مال من است دوست می دارم. دلیل دیگری در کار نیست و همچنانکه اول گفتم این نوع عشق حاصل عقل و منطق نیست خود به خود به وجود می آید ـ و کسی نمیداند از کجاـ و توضیحی هم در کارش نیست و نیازی هم به توضیح نیست. من اینچنین می اندیشم. اما من یک دخترم و اولین کسی هستم که عشق را می آزماید و شاید روزی ثابت شود که این نتیجه گیری من از روی بی تجربگی و خامی بوده است.
من وارد اتاق شدم زن نشسته بود
با چشمهای گود و سترون نشسته بود پر بود از گلایه زبان بیان نداشت انگار در گلویش سوزن شکسته بود دیوار عکس داشت ـ تل انبار بود بغض آن زن برای گریه نکردن نشسته بود سوت قطار ـ تیک تیک ساعت ـ صدای رود در ایستگاه این همه رفتن نشسته بود آمد از راه یک اتوبوس سیاه پوش زن یک ردیف مانده به مردن نشسته بود
سلام ببخشید الان از تهران اومدم تا رسیدم اول اومدم آپ کنم اینم قسمت بیست و سوم خاطرات حوا: جمعه: با نظاره دریافته ام که ستاره ها جاودانی نیستند بعضی اوقات دیده ام که ستاره ای آب می شود و از آسمان پائین می چکد. خوب وقتی یک ستاره می تواند آب شود بقیه هم می توانند و باز از آنجا که همه آنها با هم می توانند آب شوند پس می شود که ستاره ها همه با هم در یک شب آب شوند و می دانم روزی اینچنین خواهد شد حیف...! می خواهم هر شب تا آنجا که خواب اجازه می دهد بنشینم و آنها را نگاه کنم اینطور من ستاره ها را در خاطرم نگه می دارم اینطوری وقتی که آنها از میان رفتند من با تخیل خودم آنها را به خاطر می آورم و آنها را به آسمان تاریک باز می گردانم تا دوباره بدرخشند و آنها را از پس چشمان اشک آلودم دو برابر خواهم دید. می گم این بار حوا حسابی دباره من حرف زدا اگه منم یه روز نبودم از یادتون نرم
سلام دوستای خوبم ببخشید بتون نمی رسم سر بزنم یا خبر بدم آپم فردا اگه نیومده بودید بتون خبر میدم امشب نمی تونم اما چون دوست ندارم وبم زیاد مطلب تکراری روش بمونه آپ می کنم فردا به همتون سر میزنم:
ساده است ما که مثل هم گذر نکرده ایم از میان کوچه های سخت تجربه روشن است توی ایستگاه من همیشه از در عقب سوار می شوم سال و ماه را توی دفترم به یاد روزهای با تو ثبت می کنم روزهای خستگی بوی راحت عبور توست... در کنار تو برای تو من فقط حضور مبهمی نشاط آورم آه من برای تو همیشه ایستگاه آخرم...
دوستای خوبم سلام خوبید؟ قرار بوده من چندتا از دوستاما لینک کنم یادم رفته هرکدوم از دوستاما که لینک نکردم یا هرکسی که میخواد تبادل لینک داشته باشیم تو این پستم برام کامنت بزاره که به چه اسمی لینکش کنم تا منم لینک کنم یادتون نره حالا می رسیم به سریالمون نه ببخشید داستانمون قسمت بیست و دوم خاطرات حوا: پنج شنبه: تجربه به من ثابت کرده که چوب ـ برگ خشک ـ پر و خیلی چیزهای دیگر روی آب شناور می مانند و با این حجم شواهد شما اینطور نتیجه می گیرید که سنگ هم روی آب شناور می ماند اما برای اثبات این حدس شما باید سنگی را بردارید و عملا تجربه کنید. زیرا تا الان این تنها راه اثبات یک قضیه است. اما من راهی برای این کار پیدا می کنم و در نتیجه تمام جذابیت آن از دست می رود. اینطور که می شود من غمگین می شوم زیرا با فهمیدن هر چیزی هیجان آن هم فروکش می کند و من هیجان را دوست دارم و شب بعد از فکرش خوابم نمی برد. اول نمی توانستم درک کنم که من به چه منظوری آفریده شده ام اما حالا فکر می کنم وظیفه ام جستجو در این جهان اعجاب آور و شاد بودن و تشکر از خالق مدبر این جهان است. گمان می کنم چیزهای فراوانی برای یاد گرفتن باقی مانده ـ امیدوارم این طور باشد و فکر می کنم با صرفه جویی و آرام آرام حرکت کردن تا هفته ها چیزهایی برای جستجو و درک وجود داشته باشد. امیدوارم. وقتی پری را به بالا پرتاب می کنید در هوا می ماند و از نظر دور می شود اما اگر سنگ را به بالا پرتاب کنید اینچنین نمی شود. سنگ دوباره به پائین می آید من بارها امتحان کرده ام و همیشه هم جواب یکی است. چرا چنین می شود؟ البته سنگ پائین نمی آید اما چرا چنین به نظر می رسد؟ فکر می کنم از خطای باصره است! منظورم این است که در یکی از این دو اشکالی وجود دارد حالا نمی دانم در کدام یک؟ خودم هم نمی دانم در کدامیک اما هر کسی باید خودش تصمیم بگیرد.
سلام دوستای خوبم خوبید؟ من برگشتم شما راست میگید من همیشه تو زندگیم مبارزه کردم و حالام نمیزارم به خاطر مسائل جزئی اینجا رو که تنها جایی شده که واقعا توش زندگی می کنم از دست بدم با یه انرژی مضاعف برگشتم چون فهمیدم اینجا از اونی که فکر می کردمم برام با ارزش تره دیگه قول میدم اگه خدا عمری بده تا بتونم اینجا رو ترک نکنم از همتون هم ممنونم که اینقدر به من لطف دارید . با چشمهایت شعر می گویی با دهانت و با انگشتانی که لا به لای شعر... حتما باید چشمهایت باشند تا بفهمم چرا آواز می خوانم تا مواظب باشم ابرها همینجوری کیش نشوند و در یک بعد از ظهر کبود که تو پیدایت نیست فنجانی چای می نوشم و لکنت می گیرم و ادامه اینها را هیچ وقت نمی توانم بنویسم...
دوستای خوبم یه مدت یه سری خیلی دارن اذیتم می کنن الانم اینقدر اعصابم خورده که دارم گریه می کنم و این پستا میزارم شاید تا یه مدت آپ نکنم همتونا دوست دارم تا یه مدت بابای
انسان آشنای خاک و خداست. گرفتار غربت و دغدغه. می خواهد برگردد. به چه؟ به کجا؟... به کودکی...به قبل از آن
آن زمان ماه بود و ستاره . آفتاب بود و آب. باد بود و باران. کوهها سرکشیده... دشتهای وسیع... و اینهمه را کسی نبود به تماشا بنشیند. جای انسان خالی بود... و انسان زیر سقف پر نقش آسمان بر ناهمواری زمین جستجو آغاز کرد. پایی به جلو در پی ماجرا و تجربه ... نگاهی به عقب با حسرت و آرامش... به دنبال نیروانا... گستره ای امن و خیال انگیز. هرمان هسه می گوید: آنجا که تضادها محو شده باشند نیرواناست. و من از راه خیال خود را به نیروانا رساندم. بهشت موعود. سرزمین طلایی. جایی که دل همیشه در شوق رسیدنش بود. چند روزی گذشت... همه چیز آرام ـ همه چیز مطلق بود. (( مطلق )) با سرشت انسانیم در تعارض بود. ظلمتی نبود تا نور را تفسیر کند. بدی نبود تا خوبی حس شود. هیچ هدفی نبود تا در پی اش بروی. هیچ دری بسته نبود که بازش کنی. زشتی نبود ـ کژی نبود ـ سیاهی نبود ـ جنون شبگردی نبود ـ دچار وحشت شدم. در جواب دردها و رنجهایم آنچه که آنجا می دیدم آزارم میداد. همه چیز سخت رضایت بخش بود! حتی در خیال هم تاب آنجا را نیاوردم که نیاز به تجربه در مسیرهای تازه دارم و همواره دلهره های آزمودن را بر آرامش ترجیح داده ام و بارها از لبه اعتقاداتم سقوط کرده ام و باز به شوق تجربه ای دیگر برخاسته ام. تاریخ آخرین باورم را به یاد ندارم. تنها یقین نورانی ام ایمان به یک بی نهایت بی واژه ای است که به من اجازه اشتباه می دهد. که به ما فرصت تجربه کردن می دهد و شاید به گونه ای خود را در ما می آزماید. با ما می خندد... با ما رنج می برد... و این عین عدالت است. و در دلتنگی های جنون آمیزمان فقط او با ماست.
سلام ابنم قسمت بیست و یکم خاطرات حوا
دوشنبه: از بعضی چیزها نمی توان سر درآورد اما به حدس و گمان هم نمی شود به جایی رسید ـ نه ـ و شما باید صبور باشید و آنقدر به تجربه ادامه دهید تا آنچه را نمی فهمید درک کنید و این قسمت قشنگ ماجراست و باعث می شود جهان جذاب به نظر آید اگر چیزی برای فهمیدن در جهان نمی بود همه چیز ملالت آور می شدتلاش برای فهمیدن حتی اگر چیزی هم سر در نیاورید به اندازه سعی برای فهمیدن و به نتیجه رسیدن لذت بخش است و من دیگر بیش از این چیزی نمی دانم. راز سر بالا رفتن آب تا وقتی که کشف نشده بود یک گنج بود اما حالا که آن راز کشف شده تمام جذابیت خود را از دست داده و من احساس می کنم چیزی از دست رفته.
خدا امشب سکوتی سرد دارد
نگاهی بر دل شبگرد دارد برای آخرین لبخند پائیز دلم گنجینه ای از درد دارد پرستو در خزان تنها نشسته درختم برگهای زرد دارد سوال مبهمی در پیش رویم چرا آئینه دل گرد دارد؟ سوالم را جوابی ده که آیا زمانه در خودش یک مرد دارد؟
سلام اینم قسمت بیستم خاطرات حوا راستی مشکلم با علی آقا حل شد شعراما از وبش برداشت و الانم مثل یه دوست بم سر میزنه برای دوستایی که تازه به جمعمون اضافه شدن می گم خاطرات حوا از کتابی به همین نام هست نوشته مارک تواین و ترجمه امیر آقا محمد حسنی: شنبه: من چیزهایی آموخته ام و حالا فرهیخته ام اما در ابتدا نبودم آن اول نادان بودم و این موضوع مرا آزار میداد چرا که با همه دقتم هیچ وقت متوجه نشدم که آب سر بالا هم میرود اما حالا میدانم آنقدر تجربه کردم تا فهمیدم آب فقط در تاریکی سر بالا می رود اگر غیر از این بود که دریاچه تا به حال خشک شده بود. بهترین راه اثبات مسائل تجربه عملی است سپس شما می دانید. حال اینکه اگر شما به حدس و گمان متکی باشید هرگز فرهیخته نخواهید شد.
نگران چشم به راهم لب این جاده عشق سوخت گیسوی سیاهم لب این جاده عشق همه شب ماه برایم غزلی سرخ سرود این چنین تا به پگاهم لب این جاده عشق بس که در حسرت دیدار تو روزم شب شد عاقبت مرد نگاهم لب این جاده عشق پیش رو فصل غم انگیز خزان است ای گل باز لبریز ز آهم لب این جاده عشق مرغ احساس برفت و غزل هجر سرود واژه کوچیده و ما هم لب این جاده عشق
|
درباره من
سالهای بلند من بی تو آرشيوآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 لينک ها
نرگسی
یه وجب گه |